۳۴ داوود به شائول گفت: «وقتی غلامت گلهٔ پدرش را چوپانی میکرد، یک بار شیری آمد و گوسفندی را از گله برد.+ بار دیگر هم خرسی آمد و همین کار را کرد. ۳۵ من دنبالش رفتم و آن را به زمین زدم و گوسفند را از دهانش نجات دادم. وقتی بلند شد که به من حمله کند، گلویش را گرفتم، آن را به زمین زدم و کشتم.