مأخذ جزوهٔ کار و آموزش
۱۳-۱۹ آوریل
گنجهایی در کلام خدا | پیدایش ۳۱
«یعقوب و لابان عهد بستند که با هم در صلح باشند»
(پیدایش ۳۱:۴۴-۴۶) حال بیا تا من و تو با هم عهد ببندیم تا شاهدی میان ما باشد.» ۴۵ پس یعقوب سنگی برگرفت و آن را همچون ستونی بر پا داشت، ۴۶ و به کسانش گفت: «سنگها گرد آورید!» پس سنگها برگرفتند و از آنها تودهای ساختند و آنجا در کنار آن توده غذا خوردند.
it-۱-E ص ۸۸۳ ¶۱
جَلعید
یعقوب و لابان پس از این که اختلافات خود را با یکدیگر حل کردند، با هم عهدی بستند. در این رابطه، یعقوب ستونی سنگی بر پا کرد و به همراهانش سپرد تا تودهای از سنگها که احتمالاً مانند یک میز بود بسازند و بر آن غذا را بچینند. بعدها لابان این محل را به اسم آن تودهٔ سنگی نامید؛ که اسم آرامی (سوری) آن «یِجَرسَهَدوتَه» بود اما یعقوب آن را به عبری جَلعید نامید. لابان گفت: «امروز این توده [به عبری، جَلع] میان من و تو شاهد [به عبری، ید] باشد.» (پی ۳۱:۴۴-۴۸) این تودهٔ سنگها و ستون سنگی همچون یک شاهد برای رهگذران بود. این سنگها همان «برج دیدهبانی [به عبری، مِصفَه]» میباشد که در آیهٔ ۴۹ به آن اشاره شده است و نشاندهندهٔ توافق میان یعقوب و لابان در رابطه با صلح میان آنان و میان خانوادههایشان بود. (پی ۳۱:۵۰-۵۳، پاورقی) بعدها در طی تاریخ از سنگها به عنوان شاهدی خاموش استفاده میشد.—یوش ۴:۴-۷؛ ۲۴:۲۵-۲۷.
(پیدایش ۳۱:۴۷-۵۰) لابان آن را یِجَرسَهَدوتَه، و یعقوب آن را جَلعید نامید. ۴۸ و لابان گفت: «امروز این توده میان من و تو شاهد باشد.» از همین رو آن را جَلعید نامید، ۴۹ و مِصفَه نیز، زیرا گفت: «هنگامی که ما از چشم هم دور هستیم، خداوند میان تو و من دیدبانی کند. ۵۰ اگر با دختران من بدرفتاری کنی یا بهجز آنان زنان دیگر بگیری، با اینکه انسانی با ما نیست، بدان که خدا میان من و تو شاهد است.»
it-۲-E ص ۱۱۷۲
برج دیدهبانی
یعقوب تودهای از سنگها برپا کرد و آن را «جَلعید» یعنی «تودهای برای شهادت» و «برج دیدهبانی» نامید. لابان سپس گفت: «هنگامی که ما از چشم هم دور هستیم، خداوند میان تو و من دیدبانی کند.» (پی ۳۱:۴۵-۴۹) این تودهٔ سنگی همچنین یادآور این بود که حفظ عهد میان یعقوب و لابان برای یَهُوَه بسیار اهمیت دارد.
(پیدایش ۳۱:۵۱-۵۳) آنگاه لابان به یعقوب گفت: «این توده و این ستون را بنگر که آن را میان خود و تو بر پا داشتم. ۵۲ این توده شاهد باشد و این ستون شاهد باشد تا من به قصد بد از این توده به سوی تو نگذرم و تو به قصد بد از این توده و ستون به سوی من نگذری. ۵۳ خدای ابراهیم و خدای ناحور، خدای پدر ایشان، میان ما داوری کند.» پس یعقوب به هیبتِ پدرش اسحاق سوگند خورد،
کندوکاو برای یافتن گوهرهای روحانی
(پیدایش ۳۱:۱۹) و اما لابان برای پشمچینی گوسفندانش رفته بود که راحیل بتهای خانگی پدرش را دزدید.
it-۲-E ص ۱۰۸۷-۱۰۸۸
بتهای خانگی (ترافیم)
یافتههای باستانشناسان در بینالنهرین و مناطق اطراف آن نشان میدهد که داشتن ترافیم بدین معنی بود که شخص ارث خانواده را دریافت میکند. طبق نوشتههای یک کتیبه که در شهر نوزی یافت شده است، تحت بعضی شرایط اگر این بتهای خانگی در دست داماد خانواده بود، او این حق را داشت تا در محکمه ملک پدرزن متوفایش را از آن خود کند. (کتاب انگلیسی «نوشتههای باستانی خاور نزدیک» تألیف جی. پریچارد، ۱۹۷۴، ص ۲۱۹، ۲۲۰، و پاورقی ۵۱) شاید راحیل، با در نظر داشتن این موضوع با خود استدلال کرد که این حق را دارد تا ترافیم را بردارد؛ چرا که پدرش نسبت به همسرش یعقوب فریبکارانه عمل کرده بود. (با پیدایش ۳۱:۱۴-۱۶ مقایسه شود.) اهمیت ترافیم در رابطه با ارث و میراث همچنین مشخص میکند که چرا لابان برای برگرداندن آن بتها چنان نگران شد، که همراه برادرانش یعقوب را هفت روز تعقیب کرد. (پی ۳۱:۱۹-۳۰) البته یعقوب از این عمل راحیل کاملاً بیاطلاع بود (پی ۳۱:۳۲) و کتاب مقدّس در هیچ جا اشاره نمیکند که یعقوب سعی کرده باشد تا با استفاده از آن ترافیم ارث پسران لابان را بگیرد. البته یعقوب را به هیچ عنوان نمیتوان بتپرست دانست. زمانی که یعقوب تمام بتها را از خانوادهاش جمع کرد و زیر درخت بزرگی که در نزدیکی شِکیم بود، دفن کرد، ترافیم را نیز در آنجا از بین برد.—پی ۳۵:۱-۴.
(پیدایش ۳۱:۴۱، ۴۲) این بیست سال را در خانهات بودم. چهارده سال برای دو دخترت و شش سال برای گلهات تو را خدمت کردهام و مزد مرا ده بار تغییر دادی. ۴۲ اگر خدای پدرم، خدای ابراهیم و هیبتِ اسحاق حامی من نبود، اکنون نیز مرا دستِ خالی روانه میکردی. ولی خدا سختیها و محنت دستهایم را دید و دیشب تو را توبیخ کرد.»
(۱پِطرُس ۲:۱۸) باشد که غلامان، با کمال احترام از اربابان خود فرمانبرداری کنند، البته نه فقط از آنان که نیکو و معقولند، بلکه همچنین از آنان که پرتوقع هستند.
یَهُوَه مسکن ما
۸ وقتی یعقوب به حَران رسید، داییاش لابان به گرمی از وی استقبال کرد و بعدها دخترانش، لیه و راحیل را به همسری یعقوب درآورد. بعدها، لابان تلاش کرد یعقوب را استثمار کند و دستمزد او را ده بار تغییر داد! (پیدا ۳۱:۴۱، ۴۲) با این حال، یعقوب این بیعدالتی را تحمّل کرد و اطمینان داشت که یَهُوَه از او همواره محافظت و مراقبت خواهد کرد و چنین نیز کرد! بلی، وقتی خدا به یعقوب گفت به کنعان برگردد، یعقوب صاحب «گله بسیار و کنیزان و غلامان و شتران و حماران» بود. (پیدا ۳۰:۴۳) یعقوب با سپاسگزاری چنین دعا کرد: «من ارزش این همه لطف و وفا را که به بندهٔ خود نشان دادهای، ندارم. زیرا تنها با همین چوبدستی خود از این اردن گذشتم، ولی اکنون صاحب دو اردو شدهام.»—پیدا ۳۲:۱۰، ترجمهٔ هزارهٔ نو.
خواندن کتاب مقدّس
(پیدایش ۳۱:۱-۱۸) و اما یعقوب شنید که پسران لابان میگفتند: «یعقوب همهٔ دارایی پدر ما را گرفته و از اموال پدرمان همهٔ این توانگری را به هم رسانیده است.» ۲ و یعقوب دریافت که لابان دیگر مانند گذشته به او نظر لطف ندارد. ۳ آنگاه خداوند یعقوب را گفت: «به سرزمین پدرانت و نزد خویشانت بازگرد و من با تو خواهم بود.» ۴ پس یعقوب فرستاده، راحیل و لیَه را به صحرا، به آنجا که گلهٔ او بود، فرا خواند. ۵ و به آنان گفت: «دریافتهام که پدرتان مانند گذشته به من نظر لطف ندارد. ولی خدای پدرم با من بوده است. ۶ میدانید که با همهٔ توانم پدرتان را خدمت کردهام، ۷ با این همه پدر شما مرا فریب داده و ده بار مزد مرا تبدیل کرده است. ولی خدا نگذاشت به من ضرری برساند. ۸ اگر میگفت: «خالدارها مزد تو باشند،» آنگاه همهٔ گلهها خالدار میزادند، و اگر میگفت: «خطدارها مزد تو باشند،» آنگاه همهٔ گلهها خطدار میزادند. ۹ اینگونه، خدا از احشام پدرتان گرفته به من داده است. ۱۰ «در فصل جفتگیریِ گله، یک بار در خوابی سر بلند کرده، دیدم که بزهای نری که با گله جفت میشدند، خطدار یا اَبلَق یا خالدار بودند. ۱۱ آنگاه فرشتهٔ خدا در خواب به من گفت: «یعقوب،» گفتم: «لبیک!» ۱۲ گفت: «سر خود را بلند کن و ببین که همهٔ بزهای نر که با گله جفت میشوند، خطدار یا اَبلَق یا خالدارند، زیرا من هرآنچه را که لابان با تو کرده است، دیدهام. ۱۳ مَنَم خدای بِیتئیل، آنجا که ستونی را مسح کردی و به من نذر نمودی. اکنون برخیز و از این سرزمین به در آی و به سرزمین خویشان خود بازگرد.»» ۱۴ آنگاه راحیل و لیَه پاسخ داده، وی را گفتند: «آیا در خانهٔ پدر ما بهره یا میراثی برای ما باقی است؟ ۱۵ مگر او با ما همچون غریبه رفتار نمیکند؟ نه تنها ما را فروخته، بلکه پول ما را نیز به تمامی خورده است. ۱۶ بیگمان همهٔ ثروتی که خدا از پدرمان گرفته، از آنِ ما و فرزندان ماست. پس اکنون آنچه را که خدا به تو گفته است، به جا آور.» ۱۷ آنگاه یعقوب برخاسته، فرزندان و همسرانش را بر شتران سوار کرد، ۱۸ و همهٔ احشام و همهٔ اموالی را که اندوخته بود، یعنی احشامی را که در فَدّاناَرام به دست آورده بود، به راه انداخت، تا نزد پدر خود اسحاق به سرزمین کنعان برود.
۲۰-۲۶ آوریل
گنجهایی در کلام خدا | پیدایش ۳۲-۳۳
«آیا برای کسب برکت سخت میکوشید؟»
(پیدایش ۳۲:۲۴) و یعقوب تنها ماند و مردی تا سپیدهدم با او کشتی میگرفت.
ب۰۳-E ۱۵/۸ ص ۲۵ ¶۳
آیا از ته دل یَهُوَه را میجویید؟
کتاب مقدّس پر از نمونهٔ اشخاصی است که سخت تلاش کردهاند تا یَهُوَه را بجویند. یکی از این نمونهها یعقوب بود که با تمام قوا با فرشتهای که بدنی انسانی گرفته بود تا صبح کشتی گرفت. در نتیجه به یعقوب نام اسرائیل (یعنی «کسی که با خدا مبارزه میکند») داده شد، زیرا «با خدا مبارزه کرد،» یا بهعبارتی دیگر در برابر او از خود پشتکار، تلاش بسیار و استقامت نشان داد. آن فرشته یعقوب را برای تلاش فراوانش برکت داد.—پیدایش ۳۲:۲۴-۳۰.
(پیدایش ۳۲:۲۵، ۲۶) چون آن مرد دید که بر یعقوب چیره نمیشود، بیخِ ران یعقوب را گرفت، چنانکه بیخ ران او به هنگام کُشتی با آن مرد از جای در رفت. ۲۶ آنگاه آن مرد گفت: «بگذار بروم زیرا سپیده بردمیده است.» اما یعقوب پاسخ داد: «تا مرا برکت ندهی نمیگذارم بروی.»
it-۲-E ص ۱۹۰
لنگ شدن
لنگ شدن یعقوب. وقتی یعقوب تقریباً ۹۷ ساله بود، با فرشتهٔ خدا که بدنی انسانی به خود گرفته بود، تمام شب را کشتی گرفت. او توانست فرشتهٔ یَهُوَه را تا زمانی که از او برکت بگیرد، نگه دارد. حین کشتی گرفتن، آن فرشته با لمس کردن بیخ ران یعقوب آن را از جای خود در آورد. در نتیجه یعقوب از آن به بعد میلنگید. (پی ۳۲:۲۴-۳۲؛ هو ۱۲:۲-۴) بدین شکل، یعقوب هیچ وقت فراموش نکرد که هرچند ‹با فرشتهٔ خدا مبارزه کرد،› اما فرشتهٔ پرقدرت خدا را شکست نداده بود؛ یعقوب فقط به دلیل خواست و اجازهٔ خدا توانست با آن فرشته مبارزه کند و به این ترتیب ثابت کند که او برای گرفتن برکت از سوی خدا ارزش بسیاری قائل است.
(پیدایش ۳۲:۲۷، ۲۸) مرد از او پرسید: «نام تو چیست؟» پاسخ داد: «یعقوب.» ۲۸ آنگاه آن مرد گفت: «از این پس نام تو نه یعقوب بلکه اسرائیل خواهد بود، زیرا با خدا و انسان مجاهده کردی و چیره شدی.»
it-۱-E ص ۱۲۲۸
اسرائیل
۱) اسرائیل نامی است که خدا به یعقوب که تقریباً ۹۷ ساله بود داد. یعقوب در شب از رود یَبّوق گذشت تا برادرش عیسو را ببیند. در راه با مردی کشتی گرفت؛ مردی که بعدها معلوم شد در واقع یک فرشته است. (پی ۳۲:۲۲-۳۱) بعدها خدا نام جدید یعقوب یعنی اسرائیل را مجدّداً تأیید کرد و به این دلیل، یعقوب تا زمان مرگش بارها اسرائیل خوانده شده است. (پی ۳۵:۱۰، ۱۵؛ ۵۰:۲؛ ۱تو ۱:۳۴) البته نام اسرائیل در متون کتاب مقدّس بیش از ۲۵۰۰ مرتبه به نوادگان یعقوب یعنی قوم اسرائیل اشاره دارد، نه خود یعقوب.—خر ۵:۱، ۲.
کندوکاو برای یافتن گوهرهای روحانی
(پیدایش ۳۲:۱۱) تمنا اینکه مرا از دست برادرم، از دست عیسو رهایی بخشی، زیرا من از او میترسم؛ مبادا بیاید و به من حمله آورد، و به مادران و کودکان نیز.
(پیدایش ۳۲:۱۳-۱۵) پس شب را در آنجا گذراند و از آنچه با خود داشت ارمغانی برای برادرش عیسو برگرفت: ۱۴ دویست بز ماده و بیست بز نر و دویست میش و بیست قوچ و ۱۵ سی شتر شیرده با بچههایشان و چهل گاو ماده و ده گاو نر و بیست الاغ ماده و ده الاغ نر.
گفتگوی پر از فیض روابط را محکم میسازد
۱۰ سخنان پر از فیض و گفتگو در برقراری و حفظ روابط دوستانه بسیار مؤثر است. در واقع هر کاری که در راه بهبود روابطمان با دیگران انجام دهیم، میتواند گفتگو را برای حل مشکل راحتتر سازد. اَعمالی دوستانه و صادقانه مانند کمک کردن، هدیه دادن و مهماننوازی راه را برای گفتگویی سالم باز میکند. بدین شکل، ممکن است با ریختن «اخگرهای آتش» بر سر شخص خصوصیات خوب او را شکوفا سازیم و راه را برای حل اختلافات باز کنیم.—روم ۱۲:۲۰، ۲۱.
۱۱ یعقوب پَطرِیارْخ این موضوع را به خوبی درک کرده بود. او که از غضب برادر دوقلوی خود عیسو هراسان بود به سرزمینی دوردست فرار کرد. بعد از سالهای بسیار یعقوب به کنعان بازگشت. وقتی عیسو از بازگشت یعقوب مطلع شد، بلافاصله با چهارصد مرد به دیدن او آمد. یعقوب با شنیدن این خبر در دعا دست به دامن یَهُوَه شد. سپس، حیوانات فراوانی به عنوان هدیه برایش فرستاد. آن هدایا در عیسو تأثیر گذاشت. طرز فکر عیسو نسبت به یعقوب عوض شد و وقتی برادرش را دید به سوی او دوید و او را در آغوش کشید.—پیدا ۲۷:۴۱-۴۴؛ ۳۲:۶، ۱۱، ۱۳-۱۵؛ ۳۳:۴، ۱۰.
(پیدایش ۳۳:۲۰) و مذبحی در آنجا بر پا کرد و آن را اِل اِلوهی اسرائیل نامید.
it-۱-E ص ۹۸۰
خدا، خدای اسرائیل
یعقوب پس از رویارویی با فرشتهٔ خدا در فِنیئیل، اسرائیل نام گرفت و پس از آشتی با برادرش عیسو در سُکّوت و بعدها شِکیم ساکن شد. در شِکیم بود که یعقوب از پسران حمور قطعه زمینی را خریداری کرد و خیمهٔ خود را در آن برپا نمود. (پی ۳۲:۲۴-۳۰؛ ۳۳:۱-۴، ۱۷-۱۹) سپس «مذبحی در آنجا بر پا کرد و آن را اِل اِلوهی اسرائیل نامید؛» یعنی «خدا، خدای اسرائیل.» (پی ۳۳:۲۰، پاورقی) یعقوب با این نامگذاری خود را با اسم جدیدش معرفی کرد و بدین شکل قدردانی خود را بابت دریافت آن اسم و این که خدا او را به سلامت به سرزمین موعود هدایت کرده بود نشان داد. این عبارت تنها یک مرتبه در نوشتههای مقدّس به چشم میخورد.
خواندن کتاب مقدّس
(پیدایش ۳۲:۱-۲۱) یعقوب راه خود را در پیش گرفت و فرشتگان خدا با او دیدار کردند. ۲ چون یعقوب آنان را دید گفت: «این است اردوی خدا!» پس آنجا را مَحَنایِم نامید. ۳ یعقوب جلوتر از خود، پیکهایی نزد برادرش عیسو به سرزمین سِعیر در منطقهٔ اَدوم فرستاد، ۴ و به آنان دستور داد که: «به سرورم عیسو چنین بگویید: بندهات یعقوب میگوید: ”نزد لابان غربت گزیده و تا کنون درآنجا به سر بردهام. ۵ گاوان و الاغان و گوسفندان و بزان، و غلامان و کنیزان دارم. فرستادهام تا سرورم را آگاهی دهم، و نظر لطف تو را جلب کنم.“» ۶ پیکها نزد یعقوب بازگشتند و گفتند: «نزد برادرت عیسو رفتیم؛ اینک او به استقبال تو میآید، و چهارصد مرد با او هستند.» ۷ یعقوب بسیار هراسان و مضطرب شده، کسانی را که با وی بودند با گلهها و رمهها و شتران به دو اردو تقسیم کرد. ۸ زیرا گفت: «اگر عیسو به یک اردو برسد و بدان حمله آورد، اردوی دیگر میتواند بگریزد.» ۹ آنگاه یعقوب گفت: «ای خدای پدرم ابراهیم و خدای پدرم اسحاق؛ ای خداوند که به من گفتی: ”به سرزمین خود و نزد خویشانت بازگرد که بر تو احسان خواهم کرد،“ ۱۰ من ارزش این همه محبت و وفا را که به بندهٔ خود نشان دادهای، ندارم. زیرا تنها با همین چوبدستیِ خود از این اردن گذشتم، ولی اکنون صاحب دو اردو شدهام. ۱۱ تمنا اینکه مرا از دست برادرم، از دست عیسو رهایی بخشی، زیرا من از او میترسم؛ مبادا بیاید و به من حمله آورد، و به مادران و کودکان نیز. ۱۲ ولی تو گفتهای: ”بیگمان بر تو احسان خواهم کرد و نسل تو را همچون شنِ دریا خواهم ساخت که آنها را از کثرت نتوان شمرد.“» ۱۳ پس شب را در آنجا گذراند و از آنچه با خود داشت ارمغانی برای برادرش عیسو برگرفت: ۱۴ دویست بز ماده و بیست بز نر و دویست میش و بیست قوچ و ۱۵ سی شتر شیرده با بچههایشان و چهل گاو ماده و ده گاو نر و بیست الاغ ماده و ده الاغ نر. ۱۶ او اینها را دسته دسته به دست خادمان خویش سپرد و به آنان گفت: «جلوتر از من بروید و میان دستهها فاصله بگذارید.» ۱۷ و نخستین را دستور داده، گفت: «چون برادرم عیسو به تو برسد و بپرسد: ”از آنِ کیستی و به کجا میروی و اینها که پیش روی توست، از آنِ کیست؟“ ۱۸ بگو: ”اینها از آنِ بندهٔ تو یعقوب است، و ارمغانی است که برای سرورم عیسو گسیل داشته است، و اینک خود او نیز در عقب ماست.“» ۱۹ و به دوّمین و سوّمین و همهٔ آنان که از پس آن دستهها در حرکت بودند، دستور داده گفت: «چون به عیسو برسید، همین سخنان را به او بگویید. ۲۰ و نیز بگویید: ”اینک بندهات یعقوب نیز در عقب ماست.“» زیرا گفت: «با این ارمغانی که جلوتر از خود میفرستم او را نرم خواهم کرد؛ و پس از آن چون رویِ او را ببینم شاید مرا بپذیرد.» ۲۱ پس ارمغان یعقوب جلوتر از او رفت، و او خود، شب را در اردوگاه سپری کرد.
۲۷ آوریل–۳ مه
گنجهایی در کلام خدا | پیدایش ۳۴-۳۵
نتایج اسفناک معاشرت بد
(پیدایش ۳۴:۱) و اما دینَه، دختر لیَه، که او برای یعقوب زاده بود، برای دیدن دختران آن سرزمین بیرون رفت.
ب۹۷-E ۱/۲ ص ۳۰ ¶۴
شهر شِکیم
مردان جوان شهر نسبت به دینَه که دوشیزهای جوان بود و ظاهراً بهتنهایی و مرتباً از آن شهر دیدن میکرد، چه نظری داشتند؟ پسر حاکم آن شهر «دینَه را دید، او را بهزور گرفت و با وی همبستر شده، او را خوار ساخت.» چرا دینَه با معاشرت با کنعانیان بیبندوبار خود را در خطر انداخت؟ شاید حس میکرد که به دخترانی همسن برای دوستی نیاز دارد یا شاید مانند بعضی از برادرانش خودسر و یکدنده بود. این گزارش را در کتاب پیدایش بررسی کنید و سعی کنید اضطراب و شرمندگی یعقوب و لیه را که ناشی از نتیجهٔ اسفناک معاشرت بد دخترشان با اهالی شِکیم بود درک کنید.—پیدایش ۳۴:۱-۳۱؛ ۴۹:۵-۷.
(پیدایش ۳۴:۲) چون شِکیم پسر حَمورِ حِوی، که حاکم آن سرزمین بود، دینَه را دید، او را بهزور گرفت و با وی همبستر شده، او را خوار ساخت.
«از بیعفتی بگریزید»
۱۴ احتمالاً دِینَه هنگام دیدارش با شَکیم در فکر رابطهٔ جنسی با او نبود. اما شَکیم که از لحاظ جنسی تحریک شده بود «او را بگرفت» و «بیعصمت ساخت.» حتی اگر دِینَه در آخرین لحظه سعی میکرد جلوی شَکیم را بگیرد، تلاشش بیفایده میبود. عمل شَکیم در نظر کنعانیان کاملاً عادی بود. ظاهراً شَکیم بعد از آن عاشق دِینَه شد، اما این احساسش عملی را که با دِینَه کرده بود، توجیه نمیکرد. (پیدایش ۳۴:۱-۴ خوانده شود.) در این ماجرا، دِینَه تنها کسی نبود که صدمه دید. تصمیم بد او در انتخاب دوست وقایعی را به دنبال داشت که لکهٔ ننگی شد بر کل خانوادهٔ یعقوب.—پیدایش ۳۴:۷، ۲۵-۳۱؛ غَلاطیان ۶:۷، ۸.
(پیدایش ۳۴:۷) پسران یعقوب چون ماجرا را شنیدند بیدرنگ از دشت بازگشتند. آنان سخت برآشفته و خشمگین بودند، زیرا شِکیم، با همبستر شدن با دختر یعقوب، کاری ننگین در اسرائیل کرده بود، عملی که ناکردنی بود.
(پیدایش ۳۴:۲۵) روز سوّم، هنگامی که هنوز دردمند بودند، دو تن از پسران یعقوب یعنی شمعون و لاوی، برادران دینَه، شمشیرهای خود را برگرفتند و بهدور از هر خطر به شهر حمله کردند و همهٔ مردان شهر را کشتند.
وقتی کسی ما را میرنجاند
اغلب، کسانی در پی تلافی برمیآیند که میخواهند درد خود را تسکین دهند. برای مثال، در کتاب مقدّس میخوانیم پسران یعقوب وقتی شنیدند که شَکیم کنعانی به خواهرشان دِینَه تجاوز کرده است بسیار آزرده شده، «خشم ایشان به شدّت افروخته شد.» (پیدایش ۳۴:۱-۷) در نتیجه، دو پسر یعقوب، شمعون و لاوی، برای گرفتن انتقام از شَکیم و خانوادهاش توطئه چیدند. آنها با حیله داخل شهر شدند و شَکیم و تمام مردان شهر را کشتند.—پیدایش ۳۴:۱۳-۲۷.
آیا این کشتار مشکلات را حل کرد؟ خیر! وقتی یعقوب از عمل پسرانش آگاه شد، آنها را سرزنش کرد و گفت: «مرا به اضطراب انداختید،» چون مردم این سرزمین از ما نفرت خواهند کرد و متحد میشوند تا ما را نابود سازند. (پیدایش ۳۴:۳۰) بلی، عمل انتقامجویانهٔ آنها تأثیر منفی داشت چرا که باعث شده بود خانوادهٔ یعقوب نگران حملهٔ متقابل همسایگانشان باشند. احتمالاً خدا برای جلوگیری از چنین اتفاقی به یعقوب دستور داد به نواحی بیتئیل نقل مکان کنند.—پیدایش ۳۵:۱، ۵.
کندوکاو برای یافتن گوهرهای روحانی
(پیدایش ۳۵:۸) و دِبورَه دایهٔ رِبِکا مرد و او را زیر درخت بلوطی پایین بِیتئیل دفن کردند. پس آن را ’اَلون باکوت‘ نامیدند.
it-۱-E ص ۶۰۰ ¶۴
دِبورَه
۱) دِبورَه دایهٔ رِبِکا بود. زمانی که رِبِکا خانهٔ پدر خود بِتوئیل را به قصد ازدواج با اسحاق به سوی فلسطین ترک کرد، دِبورَه نیز همراه او رفت. (پی ۲۴:۵۹) دِبورَه پس از سالها خدمت در خانهٔ اسحاق، احتمالاً پس از مرگ رِبِکا به اهل خانهٔ یعقوب پیوست. ظاهراً حدود ۱۲۵ سال بعد از ازدواج رِبِکا با اسحاق، دِبورَه مرد و زیر درخت بزرگی در بیتئیل دفن شد. نام «اَلون باکوت» که به آن درخت داده شد به معنی «درخت بزرگ گریه» میباشد و نشان میدهد که او برای یعقوب و خانوادهاش عزیز بود.—پی ۳۵:۸.
(پیدایش ۳۵:۲۲-۲۶) در حین سکونت اسرائیل در آن سرزمین، رِئوبین رفت و با بِلهَه، مُتَعِهٔ پدرش، همبستر شد و اسرائیل از آن آگاه گشت. پسران یعقوب دوازده بودند. ۲۳ پسران لیَه: رِئوبین، نخستزادهٔ یعقوب، و شمعون و لاوی و یهودا و یِساکار و زِبولون. ۲۴ پسران راحیل: یوسف و بِنیامین. ۲۵ پسران بِلهَه که ندیمهٔ راحیل بود: دان و نَفتالی. ۲۶ پسران زِلفَه که ندیمهٔ لیَه بود: جاد و اَشیر. اینانند پسران یعقوب که در فَدّاناَرام برای وی زاده شدند.
سؤالات خوانندگان
آیا همهٔ اجداد مسیح باید از حق نخستزادگی برخوردار میبودند؟
از توضیحاتی که در گذشته در برخی مقالات ما داده شده است، میتوان برداشت کرد که همهٔ اجداد مسیح باید از حق نخستزادگی برخوردار میبودند. به نظر میرسید که این توضیحات با عبرانیان ۱۲:۱۶ هماهنگ است. در این آیه آمده است که عیسو ‹امور مقدّس را بیارزش شمرد› و «در عوضِ وعدهای غذا، حق نخستزادگی خود را [به یعقوب] فروخت.» در واقع از این آیه چنین استنباط میشد که وقتی یعقوب «حق نخستزادگی» را دریافت کرد، جزو اجداد مسیح نیز شد.—مت ۱:۲، ۱۶؛ لو ۳:۲۳، ۳۴.
با این حال، گزارشات کتاب مقدّس نشان میدهد که اجداد مسیح نباید لزوماً پسری نخستزاده در خانواده میبودند. برخی از این گزارشات را در نظر بگیریم:
از ۱۲ پسر یعقوب (اسرائیل) رِئوبین نخستزادهٔ او بود که لیَه او را به دنیا آورد. یوسف، نخستین پسر یعقوب از زن محبوبش، راحیل بود. وقتی رِئوبین مرتکب عملی غیراخلاقی شد، حق نخستزادگی او به یوسف داده شد. (پیدا ۲۹:۳۱-۳۵؛ ۳۰:۲۲-۲۵؛ ۳۵:۲۲-۲۶؛ ۴۹:۲۲-۲۶؛ ۱توا ۵:۱، ۲) با این حال، مسیح نه از دودمان رِئوبین بود، نه از دودمان یوسف، بلکه از نسل یهودا، پسر چهارم لیَه بود.—پیدا ۴۹:۱۰.
خواندن کتاب مقدّس
(پیدایش ۳۴:۱-۱۹) و اما دینَه، دختر لیَه، که او برای یعقوب زاده بود، برای دیدن دختران آن سرزمین بیرون رفت. ۲ چون شِکیم پسر حَمورِ حِوی، که حاکم آن سرزمین بود، دینَه را دید، او را بهزور گرفت و با وی همبستر شده، او را خوار ساخت. ۳ او به دینَه دختر یعقوب دل بست و عاشق آن دختر شد و به وی سخنان دلآویز گفت. ۴ و شِکیم به پدر خویش حَمور گفت: «این دختر را برایم به زنی بگیر.» ۵ و اما یعقوب شنید که او دخترش دینَه را بیعصمت کرده است. ولی پسرانش با احشام او در صحرا بودند؛ پس سکوت کرد تا ایشان بیایند. ۶ و حَمور پدر شِکیم نزد یعقوب بیرون آمد تا با او سخن بگوید. ۷ پسران یعقوب چون ماجرا را شنیدند بیدرنگ از دشت بازگشتند. آنان سخت برآشفته و خشمگین بودند، زیرا شِکیم، با همبستر شدن با دختر یعقوب، کاری ننگین در اسرائیل کرده بود، عملی که ناکردنی بود. ۸ ولی حَمور به آنان گفت: «پسرم شِکیم دلباختهٔ دختر شماست. تمنا دارم او را به پسرم به زنی دهید. ۹ با ما وصلت کنید؛ دختران خویش را به ما بدهید و دختران ما را برای خود بستانید. ۱۰ با ما ساکن شوید و این سرزمین در اختیار شما خواهد بود. در آن ساکن شوید و داد وستد کنید و املاک حاصل نمایید.» ۱۱ شِکیم نیز به پدر و برادران دینَه گفت: «نظر لطف بر من افکنید و هرآنچه به من بگویید، خواهم داد. ۱۲ هر اندازه شیربها و پیشکش که از من بخواهید، هر چه بگویید خواهم داد. فقط این دختر را به زنی به من بدهید.» ۱۳ اما پسران یعقوب، به شِکیم و پدرش حَمور با مکر پاسخ دادند، زیرا خواهرشان دینَه را بیعصمت کرده بود. ۱۴ پس به آنان گفتند: «این کار را نمیتوانیم کرد که خواهرمان را به مردی بدهیم که ختنه نشده است. این برای ما ننگ است. ۱۵ تنها به این شرط خواهیم پذیرفت که شما نیز همچون ما بشوید، و هر ذکوری در میان شما ختنه شود. ۱۶ آنگاه دخترانمان را به شما خواهیم داد و دخترانتان را برای خود خواهیم ستاند؛ و با شما ساکن شده، با شما یک قوم خواهیم شد. ۱۷ ولی اگر سخن ما را نپذیرید و ختنه نشوید، دخترمان را برگرفته، از اینجا خواهیم رفت.» ۱۸ سخن ایشان، در نظر حَمور و در نظر پسرش شِکیم پسندیده آمد. ۱۹ و آن جوان، که در خانهٔ پدر از همه گرامیتر بود، در انجام این امر درنگ نکرد زیرا به دختر یعقوب دل باخته بود.