کتابخانهٔ آنلاین نشریات شاهدان یَهُوَه
کتابخانهٔ آنلاین
نشریات شاهدان یَهُوَه
فارسی
  • کتاب مقدّس
  • نشریات
  • جلسات
  • ب۲۶ آوریل ص ۲-‏۷
  • یَهُوَه از جوانی‌ام به من تعلیم داده است

ویدیویی برای انتخاب شما موجود نیست.

متأسفانه، پخش ویدیو ممکن نیست.

  • یَهُوَه از جوانی‌ام به من تعلیم داده است
  • برج دیده‌بانی (‏برای مطالعه در جماعات)‏ ۲۰۲۶
  • عنوان‌های فرعی
  • مطالب مشابه
  • تعلیم همچنان ادامه دارد
  • پیشگامی باعث شادی می‌شود
  • پیش به سوی سنگال
  • پیشگامی در نیوبرانزویک و کِبِک
  • زحمت‌های فراموش‌نشدنی برادران و خواهران
  • درس‌هایی از برادران وفادار
  • خدمت در بیت‌ئیل آمریکا
  • الگو گرفتن از نمونه‌های خوب برکات فوق‌العاده‌ای نصیبم کرد
    برج دیده‌بانی (‏برای مطالعه در جماعات)‏ ۲۰۲۰
  • علاقهٔ شخصی برکات ماندگار به همراه دارد
    برج دیده‌بانی (‏برای مطالعه در جماعات)‏ ۲۰۲۳
  • مصمم بودم دلسرد و ناامید نشوم
    برج دیده‌بانی (‏برای مطالعه در جماعات)‏ ۲۰۱۸
  • زندگی‌ای پربرکت در خدمت به یَهُوَه
    برج دیده‌بانی (‏برای مطالعه در جماعات)‏ ۲۰۲۴
لینک‌های بیشتر
برج دیده‌بانی (‏برای مطالعه در جماعات)‏ ۲۰۲۶
ب۲۶ آوریل ص ۲-‏۷
برادر اِسپلِین در دفترش کار می‌کند.‏

زندگی‌نامه

یَهُوَه از جوانی‌ام به من تعلیم داده است

از زبان دیوید اِسپلِین

به برگه‌ای که برادری به من داده بود خیره شدم.‏ روی آن نوشته شده بود:‏ «دیوید اِسپلِین،‏ ۸ آوریل ۱۹۵۳:‏ ‹اعلام نابودی دنیا.‏›» از او پرسیدم:‏ «این چیست؟‏» او جواب داد:‏ «این عنوان سخنرانی‌ای است که در مدرسهٔ خدمت تئوکراتیکa اجرا می‌کنی.‏» من هم گفتم:‏ «ولی من درخواست نداده بودم که در این مدرسه شرکت کنم!‏»‏

قبل از این که ادامه دهم،‏ اجازه دهید از اول داستان شروع کنم.‏ من در دوران جنگ جهانی دوم در شهر کلگریِ کانادا به دنیا آمدم.‏ در اواخر دههٔ ۱۹۴۰ پیشگام جوانی به اسم دونالد فرازِر به خانهٔ ما آمد و مطالعهٔ کتاب مقدّس را به مادرم پیشنهاد داد.‏ مادرم مطالعه را شروع کرد و عاشق حقایقی شد که یاد می‌گرفت.‏ اما به خاطر بیماری جدی نمی‌توانست در جماعت زیاد فعال باشد.‏ با این وجود پیشرفت کرد و در سال ۱۹۵۰ تعمید گرفت.‏ متأسفانه او کمتر از دو سال بعد درگذشت.‏ پدرم آن موقع یکی از شاهدان یَهُوَه نبود،‏ ولی قبول کرد که یک برادر سخنرانی خاکسپاری مادرم را اجرا کند.‏

چند روز بعد از مراسم خاکسپاری،‏ خواهری مسن و مسح‌شده به اسم آلیس دعوتم کرد تا در جلسه شرکت کنم.‏ آن خواهر من را می‌شناخت چون وقتی که مادرم حالش خوب بود،‏ با او به جلسات می‌رفتم.‏ از پدرم پرسیدم آیا می‌توانم به جلسه بروم.‏ او موافقت کرد و تصمیم گرفت که «فقط یک بار» همراه من بیاید تا از برادری که در مراسم مادرم سخنرانی کرده بود تشکر کند.‏ آن شب مدرسهٔ خدمت تئوکراتیک و جلسهٔ خدمت برگزار شد.‏ برای پدرم که اولین بار بود در جلسه شرکت می‌کرد،‏ آن جلسه واقعاً عالی بود.‏ او که قبلاً دورهٔ سخنرانی عمومی را گذرانده بود،‏ از برنامهٔ جلسه شگفت‌زده شد.‏ پدرم تصمیم گرفت هر هفته به آن جلسه برود و کم‌کم در جلسات دیگر هم شرکت کرد.‏

در آن زمان،‏ خادم مدرسهٔ خدمت تئوکراتیک جلسه را با خواندن اسم برادرانی که در مدرسه ثبت‌نام کرده بودند،‏ شروع می‌کرد.‏ هر کدام از آن‌ها بعد از شنیدن اسمشان می‌گفتند:‏ «حاضر.‏» یک شب از برادری درخواست کردم که اسم من هم در جلسهٔ بعدی خوانده شود.‏ او تحسینم کرد ولی نپرسید که آیا می‌دانم اسم چه کسانی در جلسه خوانده می‌شود.‏

من فقط می‌خواستم که خادم مدرسه اسم من را هم بخواند و اصلاً نمی‌دانستم که به این شکل داوطلب می‌شوم که در مدرسه سخنرانی دهم.‏ هفتهٔ بعد اسمم در مدرسه خوانده شد و با افتخار گفتم:‏ «حاضر.‏» بعد از جلسه،‏ برادران و خواهران خیلی تحسینم کردند.‏ چند هفته بعد،‏ اولین تکلیفم را که در اول مقاله به آن اشاره کرده بودم،‏ دریافت کردم.‏

به دردسر افتاده بودم!‏ در آن زمان،‏ شاگردان مدرسه باید سخنرانی‌های شش تا هشت دقیقه‌ای آماده می‌کردند.‏ هیچ تکلیفی برای خواندن کتاب مقدّس وجود نداشت.‏ پدرم کمکم کرد تا آن سخنرانی را آماده کنم و مجبورم کرد که قبل از اجرای آن در جلسه،‏ ۲۰ بار تمرین کنم.‏ بعد از این که سخنرانی را در جلسه اجرا کردم،‏ پندهای باارزشی گرفتم.‏ یَهُوَه طی سال‌ها از طریق پدرم،‏ برادران و خواهران باتجربه و سازمانش به من تعلیم داده است.‏

تعلیم همچنان ادامه دارد

آلیس که قبلاً در مورد او صحبت کردم،‏ به من موعظه کردن را یاد داد.‏ در آن زمان،‏ تشویق می‌شدیم که در موعظهٔ خانه‌به‌خانه اول سه آیه برای مخاطب بخوانیم و بعد کتابی را به او بدهیم.‏ وقتی نوبت من می‌شد که موعظه کنم،‏ اول آلیس خودش را معرفی می‌کرد و سر صحبت را با مخاطب باز می‌کرد.‏ بعد از من می‌خواست که آیهٔ اول را بخوانم.‏ بعد از آن،‏ من گفتگو را ادامه می‌دادم،‏ آیهٔ دوم و سوم را می‌خواندم و نشریه را به مخاطب می‌دادم.‏ با گذشت زمان یاد گرفتم که چطور خودم را معرفی و گفتگو را شروع کنم.‏ پدرم در اواخر سال ۱۹۵۴ تعمید گرفت و از آن به بعد مرا برای موعظه آموزش می‌داد.‏ او که به تنهایی مرا بزرگ می‌کرد،‏ هر کاری که از دستش برمی‌آمد،‏ انجام می‌داد تا یَهُوَه را دوست داشته باشم.‏ شرکت در جلسات و موعظه برایش خیلی مهم بود.‏ همیشه می‌دانستم که شب‌های جلسه و همچنین صبح روزهای شنبه و یکشنبه چه برنامه‌ای داریم.‏

در ۱۲ سالی که به مدرسه رفتم چیزهایی یاد گرفتم که بعدها در زندگی کمکم کرد.‏ برای مثال،‏ در ریاضیات و دستور زبان انگلیسی مهارت زیادی به دست آوردم.‏ چیزهایی که در دوره‌های ادبیات انگلیسی و داستان‌نویسی یاد گرفتم،‏ برایم خیلی مفید بوده چون در بخش نگارش خدمت می‌کنم.‏

اغلب از من دربارهٔ علاقه‌ام به موسیقی سؤال می‌شود.‏ پدر و مادرم به موسیقی علاقه داشتند.‏ در سن هفت سالگی برای مدتی کلاس پیانو رفتم.‏ اما معلّمم به این نتیجه رسید که زیاد در این زمینه استعداد ندارم پس به پدرم پیشنهاد کرد که دیگر در کلاس‌ها شرکت نکنم.‏ البته می‌توانم دلیلش را درک کنم چون راستش آن موقع انگیزهٔ زیادی برای یادگیری پیانو نداشتم.‏

پدرم چند ماه بعد،‏ معلّم پیانوی دیگری برایم پیدا کرد.‏ این دفعه،‏ هم پیانو و هم آواز خواندن را یاد گرفتم و پیشرفت چشمگیری داشتم.‏ زمانی که بچه بودم،‏ صدای دلنشینی داشتم و در چند مسابقه برنده شدم.‏ هدفم از تحصیل در رشتهٔ موسیقی این بود که مدرک بگیرم تا بتوانم معلّم موسیقی شوم و درآمد کافی برای پیشگامی داشته باشم.‏ اما فهمیدم که باید برای قبول شدن در امتحان‌هایی مثل تاریخ موسیقی،‏ هارمونی و آهنگ‌سازی وقت زیادی صرف کنم.‏ پس در سال ۱۹۶۳ تحصیلاتم را رها کردم و پیشگام شدم.‏

پیشگامی باعث شادی می‌شود

بعد از یک سال پیشگامی،‏ به عنوان پیشگام ویژه به شهر کَپوسکَسینگ کانادا فرستاده شدم.‏ برادری به اسم دانیال اِسکینِر در موعظه با من همکاری می‌کرد.‏ او که دو برابرِ من سن داشت،‏ خیلی چیزها در مورد سازماندهی جماعت به من یاد داد.‏ در ۲۰ سالگی عضو کمیتهٔ خدمت جماعت شدم،‏ پس باید چیزهای زیادی یاد می‌گرفتم.‏ خیلی خوشحالم که سازمان یَهُوَه دوباره روی آموزش دادن به برادران جوان تمرکز کرده است.‏ اگر آن‌ها سخت تلاش کنند می‌توانند در سن پایین هم در خدمت به یَهُوَه مفید باشند.‏

زندگی در شهر کَپوسکَسینگ سختی‌هایی به همراه داشت.‏ در زمستان دما می‌توانست به ۴۴ درجهٔ سانتی‌گراد زیر صفر برسد و گرم‌ترین روز ۳۳ درجهٔ سانتی‌گراد زیر صفر بود.‏ من و دانیال بیشتر وقت‌ها پیاده به همه جا می‌رفتیم.‏ با این حال،‏ یکی از قشنگ‌ترین اتفاقاتی که در این مأموریت تجربه کردم،‏ آشنایی با خواهر لیندا کول بود که بعدها اسمش لیندا اِسپلِین شد.‏

لیندا یک مبشّر غیور بود و در موعظه بازدیدهای زیادی داشت.‏ او خیلی دست‌ودلباز،‏ خوش‌قلب و اجتماعی بود.‏ مادرش گُلدی هم خواهر وفاداری بود.‏ اما پدرش آلِن در ابتدا با حقیقت مخالفت می‌کرد.‏ با این وجود،‏ گُلدی به طور منظم لیندا و پسرانش جان و گُردون را به جلسات می‌برد و موعظه کردن را به آن‌ها یاد می‌داد.‏ گُلدی،‏ لیندا،‏ جان و گُردون همگی طی سال‌ها پیشگامی را امتحان کرده‌اند.‏ آلِن هم سال‌ها بعد حقیقت را پذیرفت و در خدمت به یَهُوَه بسیار فعال بود.‏

من در سال ۱۹۶۵ به بیت‌ئیل کانادا دعوت شدم تا در دورهٔ آموزشی برای برادران منصوب‌شده که یک دورهٔ یک ماهه بود شرکت کنم و تعلیم بیشتری بگیرم.‏ در این دوره،‏ از من خواسته شد که فرم مدرسهٔ جِلعاد را پر کنم.‏ آن زمان فکر می‌کردم توانایی کافی برای میسیونری را ندارم،‏ اما فرم را پر کردم.‏ من به چهل‌ودومین دورهٔ جِلعاد دعوت شدم.‏ در جِلعاد معلّم‌ها به طور مرتب گزارشاتی از عملکردمان به ما می‌دادند.‏ در اولین گزارشی که دریافت کردم،‏ معلّم‌ها مرا تشویق کردند که تا جای ممکن دربارهٔ سازمان یَهُوَه یاد بگیرم.‏ آن موقع من ۲۱ سال داشتم،‏ این واقعاً توصیهٔ بجایی بود.‏

یکی از موضوعاتی که در مدرسه جِلعاد آموزش داده می‌شد،‏ نحوهٔ برخورد با رسانه‌هایی مثل مطبوعات،‏ رادیو و تلویزیون بود.‏ این بخش از مدرسه برایم خیلی جالب بود.‏ البته آن موقع نمی‌دانستم که این دوره چقدر در آینده برایم مفید خواهد بود.‏ بعداً بیشتر در مورد آن توضیح می‌دهم.‏

پیش به سوی سنگال

چند روز بعد از فارغ‌التحصیلی،‏ همراه برادری به اسم مایکل هُله برای مأموریت جدیدمان به سمت سنگال در آفریقا راه افتادیم.‏ آن زمان تقریباً ۱۰۰ مبشّر در آنجا زندگی می‌کردند.‏

چند ماه بعد از این که مأموریتم را شروع کردم،‏ از من دعوت شد که هفته‌ای یک روز در دفتر شعبه خدمت کنم.‏ البته دفتر شعبه در واقع یک اتاق در یک خانهٔ میسیونری بود.‏ اما برادر اِمانوئل پاتِراکیس که ناظر شعبه بود نگذاشت فراموش کنم که آن اتاق ساده،‏ شعبهٔ سازمان یَهُوَه در سنگال است.‏ یک بار برادر پاتِراکیس تصمیم گرفت که باید به همهٔ میسیونرها نامه‌ای بنویسیم و آن‌ها را تشویق کنیم.‏ در آن زمان هیچ راه آسان و ارزانی برای کپی کردن نامه‌ها وجود نداشت،‏ پس باید با ماشین تحریر همهٔ نامه‌ها را یکی‌یکی تایپ می‌کردیم.‏ این کار خیلی وقت می‌برد،‏ چون اصلاً اجازه نداشتیم کوچک‌ترین اشتباه املایی را پاک کنیم و باید همه چیز درست نوشته می‌شد.‏

آن شب تا دیروقت کار کردم و وقتی آماده می‌شدم تا به خانهٔ میسیونری‌ام برگردم،‏ برادر پاتِراکیس پاکتی به من داد و گفت:‏ «دیوید،‏ این نامه از طرف سازمان برایت آمده.‏» کمی بعد وقتی پاکت را باز کردم،‏ دیدم یکی از همان نامه‌هایی است که خودم تایپ کرده بودم!‏ آن تجربه به من یاد داد که همیشه باید برای سازمان یَهُوَه ارزش و احترام قائل شویم و فرقی نمی‌کند که دفتر شعبه کوچک باشد یا بزرگ.‏

برادر اِسپلِین و گروهی از برادران و خواهران موقع عکس گرفتن لبخند می‌زنند.‏

با میسیونرهای دیگر در سنگال،‏ سال ۱۹۶۷

با تعدادی از مبشّران جماعت دوست شدم و عصرهای شنبه اغلب با آن‌ها وقت می‌گذراندم.‏ واقعاً روزهای به‌یادماندنی‌ای بود.‏ هنوز با آن‌ها در تماس هستم.‏ آنجا فرانسوی یاد گرفتم و الآن که از شعبه‌های مختلف در سراسر دنیا دیدن می‌کنم،‏ می‌توانم به زبان فرانسوی صحبت کنم.‏

در سال ۱۹۶۸،‏ من و لیندا نامزد کردیم.‏ چند ماه تلاش کردم کار پاره‌وقت پیدا کنم تا من و لیندا بتوانیم به پیشگامی در سنگال ادامه دهیم.‏ اما از کارفرماها خواسته شده بود که مردم محلی را استخدام کنند نه خارجی‌ها.‏ در آخر به کانادا برگشتم و با لیندا ازدواج کردم.‏ ما در شهر کوچکی در استان نیوبرانزویک نزدیک کِبِک پیشگام ویژه شدیم.‏

دیوید و لیندا اِسپلِین در روز عروسی‌شان لبخند می‌زنند و پشتشان پر از گل است.‏

روز ازدواجمان،‏ سال ۱۹۶۹

پیشگامی در نیوبرانزویک و کِبِک

در شهرمان هیچ مبشّری نبود و فقط چند نفر کتاب مقدّس را مطالعه می‌کردند.‏ کلیسای کاتولیک از همه نظر نفوذ زیادی در زندگی مردم داشت.‏ تقریباً روی در همهٔ خانه‌ها نوشته شده بود:‏ «ورود شاهدان یَهُوَه ممنوع!‏» در آن زمان ما آن نوشته‌ها را زیاد جدی نمی‌گرفتیم و درِ هر خانه‌ای را می‌زدیم.‏ کلیسای کاتولیک هر هفته این آگهی را در روزنامهٔ محلی چاپ می‌کرد:‏ «بیایید شاهدان یَهُوَه را پیدا کنیم و از شرّشان خلاص شویم.‏» فقط چهار شاهد یَهُوَه در آن شهر بودند؛‏ یعنی ویکتور و وِلدا نوربرگ و من و لیندا.‏ پس کاملاً واضح بود که منظورشان ما چهار نفر بودیم.‏

هیچ‌وقت اولین بازدید سرپرست حوزه را فراموش نمی‌کنم.‏ بعد از یک هفته که با ما بود گفت:‏ «شاید بهترین کار این است که طرز فکر مردم را نسبت به شاهدان عوض کنید.‏» از آن موقع به بعد هدفمان همان شد و نتیجهٔ خوبی گرفتیم.‏ کم‌کم مردم دیدند که شاهدان یَهُوَه برعکس کشیش‌های کاتولیک چقدر فروتن هستند.‏ حالا یک جماعت کوچک در آن شهر داریم.‏

بعد از یک سال خدمت در آن شهر دورافتاده،‏ به شهر کِبِک دعوت شدیم تا در یک جماعت بزرگ خدمت کنیم.‏ شش ماه با برادران و خواهران مهمان‌نواز آنجا بودیم و بعد خدمت سیّاری را شروع کردیم.‏

ما ۱۴ سال به جماعت‌های مختلف استان کِبِک سر می‌زدیم.‏ آن دوران،‏ فوق‌العاده بود!‏ کار موعظه در کِبِک عالی پیش می‌رفت.‏ در جماعت‌ها معمولاً می‌دیدیم که چند خانواده مطالعه می‌کنند تا تعمید بگیرند!‏

زحمت‌های فراموش‌نشدنی برادران و خواهران

برادران کانادایی فرانسوی واقعاً دوست‌داشتنی هستند.‏ آن‌ها روراست،‏ شاد و پر از شور و شوقند.‏ با این حال شاهد یَهُوَه شدن برای آن‌ها آسان نبود.‏ بعضی وقت‌ها با مخالفت شدید خانواده روبرو می‌شدند.‏ پدر و مادر بعضی از هم‌ایمانان جوانمان برایشان خط و نشان می‌کشیدند و می‌گفتند:‏ «اگر از مطالعه با شاهدان یَهُوَه دست نکشی،‏ دیگر حق نداری در خانه بمانی!‏» اما آن‌ها به یَهُوَه وفادار ماندند.‏ حتماً یَهُوَه به آن‌ها افتخار می‌کند!‏

بی‌انصافی است که در مورد پیشگامان و پیشگامان ویژه‌ای که آن سال‌ها در کِبِک خدمت می‌کردند صحبت نکنم.‏ بیشتر آن‌ها از جاهای مختلف کانادا آمده بودند.‏ پس باید فرهنگ و زبان فرانسوی را یاد می‌گرفتند.‏ علاوه بر این،‏ باید با طرز فکر مردم آن محدوده که تحت تأثیر کلیسای کاتولیک بودند،‏ آشنا می‌شدند.‏

پیشگامان ویژه اغلب به مناطق دورافتاده‌ای فرستاده می‌شدند که مبشّری نبود.‏ مردم محلی شاهدان یَهُوَه را دوست نداشتند برای همین برای آن پیشگامان سخت بود که خانه پیدا کنند.‏ اما از آن سخت‌تر،‏ پیدا کردن کار پاره‌وقت بود.‏ به خاطر هزینه‌های بالای زندگی،‏ دو،‏ سه یا چهار زوج باید با هم زندگی می‌کردند؛‏ حتی آن‌هایی که تازه ازدواج کرده بودند.‏ آن‌ها به تنهایی توانایی پرداخت هزینه‌های زندگی را نداشتند.‏ ازخودگذشتگی و زحمت‌های آن‌ها قابل تحسین بود.‏ وقتی با کسی مطالعه را شروع می‌کردند،‏ با دل و جان به او کمک می‌کردند.‏ حالا در کِبِک کمبود مبشّر نداریم و خیلی از آن پیشگامان به جاهایی که نیاز بیشتری به مبشّر است رفته‌اند.‏

وقتی در خدمت سیّاری بودیم،‏ سعی می‌کردیم که شنبه‌ها صبح با نوجوانان موعظه برویم تا بفهمیم که چه چالش‌هایی دارند.‏ بعضی از آن‌ها الآن در کشورهای دیگر میسیونر هستند و یا مسئولیت دیگری دارند.‏

در آن زمان،‏ بعضی از جماعت‌ها نمی‌توانستند هزینه‌های سفر ما را پرداخت کنند،‏ بنابراین گاهی قبل از پایان ماه پولمان تمام می‌شد.‏ آن موقع،‏ باید کاملاً به یَهُوَه توکّل می‌کردیم چون فقط او از شرایطمان باخبر بود.‏ یَهُوَه هیچ وقت ما را تنها نگذاشت و با کمک او همیشه توانستیم از یک جماعت به جماعت دیگر سفر کنیم.‏

درس‌هایی از برادران وفادار

همان طور که اشاره کردم،‏ در مدرسهٔ جِلعاد در مورد نحوهٔ برخورد با رسانه‌ها آموزش دیده بودم و خیلی از آن فایده بردم.‏ آن روزها در کِبِک فرصت‌های زیادی پیش می‌آمد که در رادیو،‏ تلویزیون و مطبوعات موعظه کنیم.‏ من بیشتر وقت‌ها با برادر لِئونس کِرِپو در این زمینه همکاری می‌کردم.‏ او مثل من سرپرست حوزه بود،‏ ولی مهارت زیادی در صحبت با رسانه‌ها داشت.‏ وقتی پیش یکی از مدیران ارشد رسانه یا مطبوعات می‌رفتیم به جای این که خودش را خیلی حرفه‌ای نشان دهد،‏ می‌گفت:‏ «من و همکارم فقط موعظه می‌کنیم و مهارت خاصّی در گفتگو با رسانه‌ها نداریم.‏ اما سازمانمان از ما خواسته که دربارهٔ کنگره‌های بزرگی که شاهدان یَهُوَه برگزار می‌کنند،‏ اطلاع‌رسانی کنیم.‏ اگر بتوانید به ما کمک کنید ممنون می‌شویم.‏» رفتار فروتنانهٔ او باعث شد که خیلی‌ها به ما کمک کنند.‏

بعدها دفتر شعبه از من خواست تا با برادر گِلِن هاو همکاری کنم.‏ او یکی از وکیل‌های سازمان بود و به پرونده‌های پیچیده و حساسی رسیدگی می‌کرد که مورد توجه رسانه‌ها قرار می‌گرفتند.‏ آموزش‌هایی که در مدرسهٔ جِلعاد گرفته بودم و تجربه‌های همکاری با لِئونس خیلی به دردم خورد.‏ خدمت کنار برادر هاو افتخار بزرگی برایم بود.‏ او بدون هیچ ترسی به پرونده‌هایی قضایی سازمان رسیدگی می‌کرد.‏ از همه مهم‌تر او یَهُوَه را از ته دل دوست داشت.‏

در سال ۱۹۸۵،‏ به حوزه‌ای در غرب کانادا فرستاده شدیم.‏ آنجا نزدیک خانهٔ پدرم بود و می‌توانستیم به او کمک کنیم.‏ اما سه ماه بعد او را از دست دادیم.‏ ما تا سال ۱۹۸۹ در حوزه‌هایی در غرب کانادا خدمت کردیم تا این که به طور غیرمنتظره به دفتر شعبهٔ آمریکا دعوت شدیم.‏ بعد از نزدیک ۱۹ سال،‏ خدمت سیّاری را ترک کردیم.‏ طی آن سال‌ها در خانهٔ صدها برادر و خواهر ماندیم و هزاران بار با آن‌ها غذا خوردیم.‏ ما عمیقاً از مهمان‌نوازی این عزیزان قدردانیم!‏

خدمت در بیت‌ئیل آمریکا

وقتی به بروکلین رسیدیم،‏ من در بخش خدمت شروع به کار کردم.‏ همیشه بابت آموزشی که آنجا دریافت کردم قدردانم.‏ یاد گرفتم که تا وقتی اطلاعات کاملی از یک موضوع ندارم،‏ نتیجه‌گیری نکنم.‏ بعد در سال ۱۹۹۸،‏ به بخش نگارش فرستاده شدم و هنوز هم در این بخش در حال یادگیری هستم.‏ من چند سال افتخار همکاری با برادر جان بار را داشتم که هماهنگ‌کنندهٔ کمیتهٔ نگارش بود.‏ من همیشه قدر آموزش‌هایی که آنجا گرفتم و لحظاتی که با او گذراندم را می‌دانم.‏ آن برادر خصوصیات مسیحی زیبایی داشت.‏

دیوید و لیندا اِسپلِین همراه جان و میلدرد بار در یک عکس.‏

در کنار جان و میلدرد بار

کار کردن در کنار برادران و خواهران فروتن در بخش نگارش افتخار بزرگی است.‏ آن‌ها همیشه برای انجام مسئولیتشان از یَهُوَه کمک می‌خواهند و می‌دانند هر کاری که انجام می‌دهند با قدرت یَهُوَه است،‏ نه توانایی خودشان.‏

برادر اِسپلِین یک گروه کُر از برادران و خواهران را هدایت می‌کند و خواهری پیانو می‌زند.‏

رهبری گروه کُر در اجلاس سالانه،‏ سال ۲۰۰۹

برادر اِسپلِین با خوشحالی به یک خواهر کتاب مقدّس می‌دهد.‏

پخش کتاب مقدّس در کنگرهٔ بین‌المللی سئول در کرهٔ جنوبی،‏ سال ۲۰۱۴

من و لیندا برای دیدن برادران و خواهرانمان به ۱۱۰ کشور سفر کرده‌ایم و از این کار واقعاً لذّت برده‌ایم.‏ ما محبت میسیونرها،‏ اعضای کمیتهٔ شعبه و خادمان تمام‌وقت دیگر را چشیده‌ایم.‏ همچنین با دیدن غیرت و وفاداری مبشّرانی که با وجود جنگ،‏ مشکلات اقتصادی و آزار و اذیت به خدمتشان اولویت داده‌اند،‏ تشویق شده‌ایم.‏ مطمئناً یَهُوَه این عزیزان را خیلی دوست دارد!‏

در تمام این سال‌ها لیندا برای انجام مسئولیت‌هایی که داشته‌ام خیلی به من کمک کرده است.‏ او زن اجتماعی‌ای است و همیشه می‌خواهد به دیگران کمک کند.‏ لیندا خیلی خوب سر صحبت را با دیگران باز می‌کند.‏ او موفق شده که چند نفر را به سمت حقیقت جذب کند و حتی به کسانی که غیرفعال شده بودند کمک کند.‏ او واقعاً یک هدیه از طرف یَهُوَه است!‏ من و لیندا حالا پا به سن گذاشته‌ایم و از برادران و خواهرانی که برای سفر کردن و انجام کارهای دیگر کمکمان می‌کنند خیلی قدردانیم.‏—‏مَرقُس ۱۰:‏​۲۹،‏ ۳۰‏.‏

وقتی به ۸۰ سالی که گذشته فکر می‌کنم،‏ راضی و خوشحالم.‏ من هم مثل مزمورنویس می‌توانم بگویم:‏ «خدایا،‏ تو از جوانی‌ام به من تعلیم داده‌ای،‏ و من تا حالا دربارهٔ کارهای شگفت‌انگیزت صحبت کرده‌ام.‏» (‏مزمور ۷۱:‏۱۷‏)‏ مصمم هستم که تا وقتی زنده‌ام این کار را بکنم.‏

a امروز این مدرسه جزو برنامهٔ جلسهٔ میان‌هفته است.‏

    نشریات فارسی (‏۱۹۹۳-‏۲۰۲۶)‏
    خروج
    ورود
    • فارسی
    • هم‌رسانی
    • تنظیم سایت
    • Copyright © 2026 Watch Tower Bible and Tract Society of Pennsylvania
    • شرایط استفاده
    • حفظ اطلاعات شخصی
    • تنظیمات مربوط به حریم شخصی
    • JW.ORG
    • ورود
    هم‌رسانی