کتابخانهٔ آنلاین نشریات شاهدان یَهُوَه
کتابخانهٔ آنلاین
نشریات شاهدان یَهُوَه
فارسی
  • کتاب مقدّس
  • نشریات
  • جلسات
  • وب-‏زندگی‌نامه مقاله ۲۸
  • یَهُوَه همیشه در وقت مناسب کمک کرده است

ویدیویی برای انتخاب شما موجود نیست.

متأسفانه، پخش ویدیو ممکن نیست.

  • یَهُوَه همیشه در وقت مناسب کمک کرده است
  • داستان‌های زندگی شاهدان یَهُوَه
  • عنوان‌های فرعی
  • مطالب مشابه
  • یَهُوَه به من کمک کرد تصمیم‌های خوبی بگیرم
  • یَهُوَه به من کمک کرد تا روحیهٔ همکاری داشته باشم
  • یَهُوَه به من کمک کرد تا مردم را دوست داشته باشم
  • یَهُوَه به ما کمک کرد بر موانع غلبه کنیم
  • یَهُوَه به من کمک کرده تا پایدار بمانم
  • یادآوری محبت نخستینم به من قدرت تحمل می‌بخشد
    برج دیده‌بانی ۲۰۱۵
  • مصمم بودم دلسرد و ناامید نشوم
    برج دیده‌بانی (‏برای مطالعه در جماعات)‏ ۲۰۱۸
  • اتفاقاتی شادی‌آور و درس‌هایی در خدمت یَهُوَه
    برج دیده‌بانی (‏برای مطالعه در جماعات)‏ ۲۰۲۳
داستان‌های زندگی شاهدان یَهُوَه
وب-‏زندگی‌نامه مقاله ۲۸
توماس لاهید.‏

توماس لاهید | زندگی‌نامه

یَهُوَه همیشه در وقت مناسب کمک کرده است

در سال ۱۹۵۳ وقتی ۱۲ سالم بود،‏ به دیدن پدربزرگم رفتم.‏ او استاد دانشگاه و از اعضای فعال کلیسا در کانادا بود.‏ اما آن دیدار چندان خوشایند نبود.‏

مادرم که شاهد یَهُوَه بود به من یاد داد حقایق کتاب مقدّس را دوست داشته باشم.‏ اما پدربزرگم به خاطر این که شاهدان یَهُوَه به تثلیث اعتقاد نداشتند از آن‌ها انتقاد می‌کرد.‏ همان موقع یادم آمد که مادرم کتابچهٔ «از درستی همه چیز اطمینان پیدا کنید»a را که تازه منتشر شده بود در جیب کتم گذاشته بود.‏ آن را بیرون آوردم،‏ موضوع «تثلیث» را پیدا کردم و بعضی از آیه‌هایی را که در آنجا فهرست شده بود،‏ با صدای بلند خواندم.‏ پدربزرگم هم همان آیه‌ها را در کتاب مقدّس خودش خواند.‏ یکدفعه کتاب مقدّسش را بست و از اتاق بیرون رفت.‏ او می‌توانست تفاوت تعالیم کلیسا و حقایق کتاب مقدّس را ببیند،‏ اما حاضر نبود این تفاوت‌ها را بپذیرد.‏

آن اتفاق من را متقاعد کرد که حقیقت را پیدا کرده‌ام.‏ این ماجرا یکی از موقعیت‌های زیادی بود که کمک یَهُوَه را «در وقت مناسب» دیدم.‏ (‏عبرانیان ۴:‏۱۶)‏ اجازه دهید داستانم را برایتان تعریف کنم.‏

یَهُوَه به من کمک کرد تصمیم‌های خوبی بگیرم

پدرم،‏ مثل پدربزرگم زیاد از شاهدان یَهُوَه خوشش نمی‌آمد.‏ او می‌خواست تحصیلاتی داشته باشم تا بتوانم شغل خوبی پیدا کنم.‏ کمی بعد از تعمیدم وقتی ۱۴ سالم بود،‏ برادری به اسم باب آلن که پیشگامی باتجربه بود از من پرسید می‌خواهم در زندگی چه کار کنم.‏ او با دقت به حرف‌هایم گوش داد و گفت:‏ «اگر می‌خواهی در زندگی موفق باشی،‏ به این فکر کن که بعد از پایان دبیرستان،‏ چطور می‌توانی تمام‌وقت به یَهُوَه خدمت کنی.‏» می‌دیدم که باب و همسرش،‏ دال،‏ واقعاً از پیشگامی لذّت می‌بردند.‏ احساس می‌کردم یَهُوَه در یکی از حساس‌ترین زمان‌های زندگی‌ام من را در مسیر درست هدایت می‌کند.‏

بعد از پایان دبیرستان تصمیم گرفتم از خانه‌مان در تورنتو به اُتاوا بروم تا در جایی که نیاز بیشتری به مبشّر بود خدمت کنم.‏ پدرم معمولاً مرد آرامی بود.‏ اما روزی که می‌خواستم از خانه بروم،‏ بدون این که با من خداحافظی کند در را محکم به هم کوبید و به سر کار رفت.‏ او به مادرم گفت:‏ «اگر پسرت روزی به پول نیاز داشت،‏ به او بگو از من چیزی نخواهد!‏» از آن به بعد دیگر من را پسرم صدا نمی‌کرد،‏ می‌گفت تو پسر مادرت هستی.‏ ناراحتی او را درک می‌کردم؛‏ با این حال از تصمیمم برای پیشگامی منصرف نشدم.‏

در اُتاوا،‏ برادری به اسم جان هیگز که قبلاً میسیونر بود،‏ به من گفت می‌توانم در خانه‌ای که او و پیشگامان دیگری زندگی می‌کنند،‏ بمانم.‏ در آن زمان بعضی پیشگامان در خانه‌هایی زندگی می‌کردند که تقریباً شبیه خانه‌های میسیونری بود.‏ من در دسامبر ۱۹۵۹ وقتی ۱۸ سالم بود،‏ پیشگامی را شروع کردم.‏

خیلی از مردم اُتاوا،‏ وقتی برای موعظه به خانه‌شان می‌رفتیم،‏ کتاب مقدّس خود را می‌آوردند و آماده بودند تا از تعالیم کلیسایشان دفاع کنند.‏ وقتی همراه جان به موعظه می‌رفتم،‏ می‌دیدم که او با مهربانی با مردم صحبت می‌کند و بر اساس کتاب مقدّس استدلال می‌کند.‏ به خاطر همین خیلی‌ها به حرف‌هایش گوش می‌دادند.‏ او به من گفت:‏ «فقط موعظه نکن،‏ تعلیم بده!‏» بعد از چند هفته همکاری با او،‏ من هم توانستم با دیگران کتاب مقدّس را مطالعه کنم.‏

یَهُوَه به من کمک کرد تا روحیهٔ همکاری داشته باشم

در ۲۲ سالگی به طور غیرمنتظره‌ای از من دعوت شد که در بیت‌ئیل خدمت کنم.‏ هیچ وقت به خدمت در بیت‌ئیل فکر نکرده بودم.‏ با این حال دعوت را پذیرفتم و در بخش بسته‌بندی مجلّه‌ها و آماده کردنشان برای ارسال شروع به خدمت کردم.‏ روزی سرپرستمان از ما خواست روش کارمان را تغییر دهیم.‏ این موضوع من را ناراحت کرد.‏ وقتی نظر برادر مسن‌تری را پرسیدم،‏ او برایم از اهمیت همکاری گفت و این که باید بر هدف اصلی کارمان تمرکز کنیم.‏ احساس کردم که یَهُوَه داشت کمکم می‌کرد تا ارزش اتحاد را درک کنم.‏—‏مزمور ۱۳۳:‏۱.‏

مدتی بعد،‏ خواهرم جانِت همراه با خواهری از انگلستان به اسم سوزان پیشگامی را شروع کرد.‏ آن‌ها با هم دوست شدند و من از طریق جانِت با سوزان آشنا شدم.‏ خیلی زود من و سوزان عاشق هم شدیم.‏ اما من قبلاً موافقت کرده بودم که چهار سال در بیت‌ئیل خدمت کنم.‏ بعد از پایان خدمتم در بیت‌ئیل در سال ۱۹۶۷ ازدواج کردیم و به عنوان پیشگام ویژه به لندن در آنتاریو فرستاده شدیم.‏

یَهُوَه به من کمک کرد تا مردم را دوست داشته باشم

در سال ۱۹۶۹ به عنوان سرپرست حوزه به منطقه‌ای کم جمعیت در شمال بریتیش کلمبیا فرستاده شدیم.‏ من تا آن زمان فقط در شهرهای بزرگ زندگی کرده بودم.‏ این تغییر بزرگی برای من بود!‏ حالا روزهایمان را با صحبت کردن با معدنچیان،‏ چوب‌برها،‏ گاوچران‌ها و مردم بومی می‌گذراندیم.‏ این افراد چیزهای زیادی دربارهٔ کمک به دیگران و مهمان‌نوازی به من آموختند.‏ بعد از دو سال خدمت به عنوان سرپرست حوزه،‏ از این که توانستیم در سال ۱۹۷۱ در پنجاه‌ویکمین دورهٔ جِلعاد شرکت کنیم خیلی خوشحال بودیم.‏ بعد از فارغ‌التحصیلی به دفتر شعبه در جمهوری آفریقای مرکزی فرستاده شدیم.‏

عکس گروهی از پنجاه‌ویکمین دورهٔ جِلعاد.‏

من و سوزان با هم‌کلاسی‌هایمان در مدرسهٔ جِلعاد،‏ کمی قبل از فارغ‌التحصیلی در سپتامبر ۱۹۷۱

آمدن به این کشور تجربهٔ کاملاً متفاوتی بود.‏ برای ما که از کانادا آمده بودیم اولین چیزی که هنگام رسیدن به بانگی،‏ پایتخت این کشور توجه‌مان را جلب کرد گرمای هوا بود.‏ بارندگی‌های فراوان رطوبت زیادی ایجاد می‌کرد و باعث سرسبزی منطقه می‌شد.‏ از آنجا که بیشتر مردم پیاده رفت‌وآمد می‌کردند،‏ خیابان‌ها پر از جمعیت بود.‏ ماشین‌های قدیمی که پرسروصدا بودند،‏ مسافران زیادی را جابه‌جا می‌کردند.‏ بعضی از جاده‌ها تا حدّی آسفالت شده بودند،‏ اما بیشتر آن‌ها خاکی بودند.‏ دستفروشان در فضای باز،‏ در حالی که مگس‌ها را با بادبزن دور می‌کردند،‏ میوه‌ها،‏ سبزیجات،‏ حیوانات زنده و ذبح‌شده و همچنین کرم‌ها و موریانه‌های خشک شده را می‌فروختند.‏ در میان این همه هیاهو،‏ نیروهای نظامی همه جا دیده می‌شدند.‏

بیشتر مردم خیلی فقیر بودند.‏ آن‌ها علاقهٔ زیادی به کتاب مقدّس داشتند.‏ من و سوزان یاد گرفتیم به زبان محلی یعنی سانگو صحبت کنیم و خیلی زود با ۳۵ نفر شروع به مطالعۀ کتاب مقدّس کردیم.‏ من از این که خیلی‌ها می‌خواستند مطالعه کنند،‏ تحت فشار قرار گرفتم و استرس داشتم.‏ اما سوزان خیلی سریع با شرایط سازگار شد.‏ اگر شاگردی بعد از مدتی در جلسات شرکت نمی‌کرد،‏ او مطالعه را متوقف می‌کرد.‏ البته هر شخصی شرایط خاص خودش را داشت و سوزان با صبر و حوصله آن را در نظر می‌گرفت.‏ اگر شاگردان نمی‌توانستند بخوانند،‏ به آن‌ها خواندن یاد می‌دادیم.‏ خیلی از شاگردان ما تعمید گرفتند و بعدها فرزندانشان در دفتر شعبه همراه ما خدمت می‌کردند.‏ آن‌ها و بسیاری دیگر برای ما مثل فرزندانی عزیز شدند.‏—‏۳یوحنا ۴.‏

یَهُوَه به ما کمک کرد بر موانع غلبه کنیم

ما بارها و بارها کمک یَهُوَه را دیدیم؛‏ گاهی به شیوه‌هایی که اصلاً انتظار نداشتیم.‏ مثلاً یک بار با ماشین کوچکی از بانگی به شهر بِربِراتی می‌رفتیم.‏ در آن زمان این سفر در جاده‌های خاکی حدود ۱۴ ساعت طول می‌کشید.‏ در راه متوجه شدیم که جاده بسته شده است چون کامیون‌ها در گل‌ولای گیر کرده بودند.‏ عده‌ای از مردم در آنجا جمع شده بودند.‏ هشت مرد جوان به ما گفتند که می‌توانند کمکمان کنند تا ماشینمان را از گل‌ولای عبور دهند!‏ ما از ماشین پیاده شدیم و با کمک آن‌ها توانستیم خیلی زود به سفرمان ادامه دهیم.‏

در سال ۱۹۷۶ دولت فعالیت ما را ممنوع کرد.‏ ما توانستیم در کشور بمانیم،‏ اما شرایط خیلی سخت شد.‏ حتی برای تهیهٔ کالاها و خدمات ساده دچار مشکل شدیم؛‏ مانند تهیهٔ لوازم اداری برای دفتر شعبه یا پیدا کردن یک بنّا برای تعمیرات ساختمان.‏ گاهی این شرایط من را مضطرب می‌کرد،‏ اما وقتی با تمام وجود دعا می‌کردم،‏ یَهُوَه همیشه کمکم می‌کرد.‏

در کشور چاد که همسایهٔ ما بود جنگ شد.‏ خیلی‌ها از اِنجامِنا،‏ پایتخت آن کشور به کامرون فرار کردند.‏ دفتر شعبهٔ ما در جمهوری آفریقای مرکزی مسئول رسیدگی به امور چاد بود.‏ می‌دانستیم که برادران و خواهرانمان هم جزو کسانی هستند که از آن کشور فرار می‌کنند.‏ پس با دفتر شعبهٔ کامرون تماس گرفتیم تا دربارهٔ نیازهای هم‌ایمانانمان صحبت کنیم.‏ تقریباً بلافاصله کمک‌های مالی به شهر مرزی کوزِری در کامرون فرستاده شد و تا ظهر آن‌ها غذا و سرپناه داشتند.‏ چند روز بعد شنیدیم که سازمان ملل هیئتی را برای ارزیابی نیازهای پناهندگان فرستاده است،‏ اما ما خوشحال بودیم که می‌دانستیم یَهُوَه پیشاپیش از خادمانش مراقبت کرده است.‏

در دوران ممنوعیت یک بار من و سوزان همراه با شش برادر و خواهر دیگر زندانی شدیم.‏ آنقدر دوستان برای ملاقات ما آمدند که پلیس‌ها کلافه و ناراحت شدند.‏ آن‌ها سعی کردند دوستان‌مان را منصرف کنند و از آن‌ها خواستند اسمشان را در دفتری ثبت کنند.‏ با این حال برادران و خواهران با آن‌ها همکاری کردند و با صبر و حوصله در صفی بسیار طولانی ایستادند.‏ در نهایت پلیس از این کارش منصرف شد.‏ در زندان برای زندانیان غذا تهیه نمی‌کردند،‏ اما کسانی که به ملاقات ما می‌آمدند با وجود امکانات محدودشان،‏ آنقدر غذا می‌آوردند که نه فقط ما و بقیهٔ زندانیان،‏ حتی مأموران زندان هم می‌توانستند غذا بخورند.‏ این موضوع عمیقاً روی من تأثیر گذاشت و به من یاد داد که یَهُوَه در هر شرایطی به ما کمک می‌کند.‏—‏مزمور ۹۴:‏۱۷.‏

پیتر و دافنه بوسوفسکی.‏

خانوادهٔ بوسوفسکی

در سال ۱۹۷۹ ممنوعیت فعالیت ما در جمهوری آفریقای مرکزی برداشته شد.‏ در آن زمان من کمی دلسرد شده بودم.‏ مأموریتم بدون شک سخت بود،‏ اما مشکل اصلی این بود که احساس می‌کردم کسی قدر زحماتم را نمی‌داند.‏ (‏امثال ۱۷:‏۲۲)‏ تا این که در سال ۱۹۸۰ پیتر و همسرش دافنه بوسوفسکی،‏ بعد از فارغ‌التحصیلی از جِلعاد برای خدمت به کشور ما فرستاده شدند.‏ روحیهٔ آرام و شاد پیتر حتی در بین آن همه مشکلات،‏ دقیقاً همان چیزی بود که من به آن نیاز داشتم.‏

بعد از پایان ممنوعیت،‏ من به عنوان سرپرست حوزه و همزمان به عنوان یکی از اعضای کمیتهٔ شعبه خدمت می‌کردم.‏ سوزان هم در ترجمهٔ برج دیده‌بانی به زبان سانگو کمک می‌کرد.‏ هر ماه باید راهی پیدا می‌کردیم تا مطالب ترجمه شده را به شهر بانگی برسانیم.‏ یک مرد مسلمان که مهربان بود و برای کار ما احترام قائل می‌شد،‏ به شهر بانگی سفر می‌کرد و گاهی نامه‌های ما را با خود می‌برد.‏ به لطف و کمک یَهُوَه مجلّهٔ برج دیده‌بانی به زبان سانگو در تمام آن مدت بدون وقفه منتشر شد.‏

توماس و سوزان،‏ همراه با اولاف و باربارا کائوئه،‏ جلوی کامیونی پر از وسایل ایستاده‌اند.‏

آماده شدن برای رفتن به کنگره در منطقه‌ای دورافتاده همراه با اولاف و باربارا کائوئه که میسیونر بودند،‏ سال ۱۹۸۲

توماس زیر یک سقف کاهی و روی یک نیمکت چوبی نشسته و با ماشین تحریر تایپ می‌کند.‏

به عنوان سرپرست حوزه بعد از دیدار از جماعت‌ها،‏ اغلب مجبور بودم گزارشم را در شرایط سختی بنویسم.‏

در سال ۱۹۸۶فعالیت موعظهٔ ما دوباره ممنوع شد.‏ ما چهار نفر که برای خدمت به جمهوری آفریقای مرکزی فرستاده شده بودیم،‏ توانستیم تا سال ۱۹۸۹ در آنجا بمانیم ولی بعد مجبور شدیم کشور را ترک کنیم.‏ من و سوزان به کشور چاد فرستاده شدیم.‏ بخش بزرگی از شمال چاد در صحرای بزرگ آفریقا قرار دارد.‏ در اِنجامِنا،‏ معمولاً بعد از ساعت ۴ بعدازظهر،‏ یعنی وقتی هوا خنک‌تر می‌شد می‌توانستیم موعظه را شروع کنیم.‏ باز کردن درِ خانه قبل از آن مثل باز کردن درِ یک فر داغ بود.‏ در آن زمان چاد با بحران سیاسی روبرو بود.‏ خیلی نگران بودیم که فعالیت ما در آنجا هم ممنوع شود،‏ اما خوشبختانه چنین اتفاقی نیفتاد.‏

توماس و سوزان همراه با میسیونرهای دیگر جلوی ساختمانی خشتی ایستاده‌اند.‏

در اِنجامِنا پایتخت چاد،‏ همراه با سوزان و میسیونرهای دیگر (‏از چپ به راست)‏ داریل و سوزان جیمز،‏ اولاف و باربارا کائوئه و جک نوبیس،‏ سال ۱۹۹۱

در چاد من و سوزان یک‌بار دیگر دست یَهُوَه را دیدیم.‏ سوزان با خانمی به اسم سیلوی،‏ کتاب مقدّس را مطالعه می‌کرد اما شوهرش بِنوا شدیداً مخالف بود.‏ کمی بعد از تعمید سیلوی،‏ آن‌ها به خاطر کار بِنوا به شهر کوچکی در منطقه‌ای بیابانی به اسم مونگو منتقل شدند.‏ هیچ برادر یا خواهری در آن شهر زندگی نمی‌کرد.‏ ما با خود فکر می‌کردیم که چطور می‌توانیم همچنان به سیلوی کمک کنیم.‏ وقتی آن‌ها به مونگو رسیدند،‏ سیلوی و بِنوا با مردی آشنا شدند که برای کار در یک پروژهٔ بین‌المللی به آنجا فرستاده شده بود.‏ آن مرد و همسرش شاهد یَهُوَه بودند!‏ این دو زوج با هم دوست شدند و بِنوا مطالعهٔ کتاب مقدّس را شروع کرد و بعدها تعمید گرفت.‏

من و سوزان بعد از مدتی دوباره توانستیم به جمهوری آفریقای مرکزی برگردیم.‏ کمی قبل از این که در سال ۱۹۹۳ممنوعیت فعالیت ما رسماً به پایان برسد،‏ من و سوزان داشتیم نشریات را از چاد به جمهوری آفریقای مرکزیb می‌بردیم تا در کنگره‌ای عرضه شوند.‏ اما ماشینمان در جاده‌ای خاکی و دورافتاده خراب شد.‏ خوشبختانه،‏ در نزدیکی ما مرکزی بود که گروهی از پزشکان در آنجا داوطلبانه خدمت می‌کردند.‏ از آن‌ها پرسیدیم آیا قطعهٔ یدکی مورد نیاز ما را دارند.‏ آن‌ها آن قطعه را نداشتند،‏ اما گفتند که منتظر یک پرواز اضطراری هستند که قرار است در باند پرواز آن‌ها فرود بیاید.‏ آن‌ها درخواست ما را با بی‌سیم به پایگاهشان در شهر اطلاع دادند و بعد از ۹۰ دقیقه،‏ قطعهٔ مورد نیازمان را دریافت کردیم.‏ ماشین را تعمیر کردیم و به موقع به کنگره رسیدیم و توانستیم نشریات را در اختیار برادران قرار دهیم.‏

یَهُوَه به من کمک کرده تا پایدار بمانم

با بالا رفتن سن پدر و مادرم،‏ خواهرانم جانِت و لوری،‏ همراه با شوهر جانِت،‏ گَری،‏ حمایت فوق‌العاده‌ای از آن‌ها کردند.‏ کمک آن‌ها به من و سوزان امکان داد که همچنان به خدمتمان ادامه دهیم.‏ حالا دیگر پدرم خوشحال بود که من را پسرم صدا کند و حتی این واقعیت که من میسیونر هستم را پذیرفته بود.‏ وقتی دوستان پدرم به او می‌گفتند که چرا به ندرت فرزندانش را می‌بیند،‏ او با افتخار می‌گفت:‏ «پسرم و همسرش میسیونر هستند،‏ آن‌ها می‌آیند تا تعطیلاتشان را با من بگذرانند.‏»

در سال ۲۰۱۴ سوزان عزیزم دچار مشکلات جدی سلامتی شد و از ما دعوت شد برای دریافت مراقبت‌های پزشکی به شعبهٔ کانادا برویم.‏ خواهران زیادی به دیدن او می‌آمدند،‏ مثل کارکنان بخش درمان که تازه یک شیفت کاری طولانی را تمام کرده بودند.‏ کسانی که برای تشویق سوزان می‌آمدند خودشان از روحیهٔ مثبت او تشویق می‌شدند.‏ (‏رومیان ۱:‏۱۲)‏ وقتی در سال ۲۰۱۶ سوزان فوت کرد،‏ دلم شکست.‏ من برای وفاداری‌اش به یَهُوَه،‏ ارزش زیادی قائلم و مشتاق روزی هستم که دوباره او را ببینم.‏ مطمئنم در آن زمان از کاری که همیشه دوست داشت؛‏ یعنی تعلیم دادن به دیگران در مورد یَهُوَه لذّت می‌برد.‏

توماس و سوزان در ساحل هستند و صخره‌هایی بلند پشت سرشان دیده می‌شود.‏

من و سوزان در راه کانادا برای رفتن به تعطیلات،‏ سال ۲۰۰۶

از برادران خواستم که به جمهوری آفریقای مرکزی برگردم.‏ خوشحال شدم که با درخواستم موافقت کردند و تا امروز در دفتر شعبه خدمت می‌کنم.‏

من با چشم‌های خودم دیدم که یَهُوَه هیچ وقت کسانی که به او وفادارند را فراموش نمی‌کند.‏ زندگی‌ام سختی‌های خودش را داشت ولی این سختی‌ها به من فرصت داد که به یَهُوَه توکّل کنم و دستش را در زندگی‌ام ببینم.‏ ما به خدایی خدمت می‌کنیم که واقعاً درکمان می‌کند و همیشه در زمان مناسب دستمان را می‌گیرد و از ما حمایت می‌کند.‏ واقعاً که چه افتخار بزرگی!‏

توماس با دوستانش دور یک میز در فضای باز نشسته‌اند و از غذا خوردن لذّت می‌برند.‏

a در آن زمان کتابچهٔ «از درستی همه چیز اطمینان پیدا کنید» به شاهدان یَهُوَه کمک می‌کرد تا آیه‌هایی از کتاب مقدّس را دربارهٔ موضوعات مهم پیدا کنند.‏ نشریهٔ جدیدمان با عنوان آیه‌هایی برای زندگی ما مسیحیان هم هدف مشابهی دارد.‏

b وقتی فعالیتمان در جمهوری آفریقای مرکزی ممنوع بود،‏ نشریات ما به کشور چاد ارسال می‌شد.‏

    نشریات فارسی (‏۱۹۹۳-‏۲۰۲۷)‏
    خروج
    ورود
    • فارسی
    • هم‌رسانی
    • تنظیم سایت
    • Copyright © 2026 Watch Tower Bible and Tract Society of Pennsylvania
    • شرایط استفاده
    • حفظ اطلاعات شخصی
    • تنظیمات مربوط به حریم شخصی
    • JW.ORG
    • ورود
    هم‌رسانی