کتابخانهٔ آنلاین نشریات شاهدان یَهُوَه
کتابخانهٔ آنلاین
نشریات شاهدان یَهُوَه
فارسی
  • کتاب مقدّس
  • نشریات
  • جلسات
  • ب۲۶ اوت ص ۲۶-‏۳۰
  • خدای مهربانم مرا دید

ویدیویی برای انتخاب شما موجود نیست.

متأسفانه، پخش ویدیو ممکن نیست.

  • خدای مهربانم مرا دید
  • برج دیده‌بانی (‏برای مطالعه در جماعات)‏ ۲۰۲۶
  • عنوان‌های فرعی
  • مطالب مشابه
  • رفتن دوباره به دل جنگل
  • آشنایی با پدر آسمانی‌مان و مهربانی فوق‌العاده‌اش
  • برکت‌هایی از طرف پدر آسمانی‌ام یَهُوَه خدا
  • کنار آمدن با چالش‌ها
  • «از دیگران چیزهای زیادی یاد گرفتم!‏»
    برج دیده‌بانی (‏برای مطالعه در جماعات)‏ ۲۰۲۱
  • کتاب مقدّس زندگی انسان را تغییر می‌دهد
    برج دیده‌بانی:‏ کتاب مقدّس زندگی انسان را تغییر می‌دهد
  • کتاب مقدّس زندگی انسان را تغییر می‌دهد
    برج دیده‌بانی:‏ مقالاتی از برج دیده‌بانی انگلیسی چاپ سال ۲۰۱۱
  • کتاب مقدّس زندگی انسان را تغییر می‌دهد
    برج دیده‌بانی:‏ کتاب مقدّس زندگی انسان را تغییر می‌دهد
برج دیده‌بانی (‏برای مطالعه در جماعات)‏ ۲۰۲۶
ب۲۶ اوت ص ۲۶-‏۳۰
استفان لاندِرون

زندگی‌نامه

خدای مهربانم مرا دید

از زبان استفان لاندِرون

وقتی دانش‌آموز بودم،‏ اصلاً از مدرسه خوشم نمی‌آمد و نمره‌هایم هم تعریفی نداشت.‏ همیشه دوست داشتم تنها باشم و کسی مرا نبیند.‏ راستش،‏ هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم خدا بخواهد نگاهی به من بیندازد.‏ چرا؟‏ بگذارید توضیح بدهم.‏

من در پاریس،‏ در یک خانوادهٔ کاملاً بی‌دین و بی‌اعتقاد بزرگ شدم.‏ طبیعتاً من هم به خدا اعتقاد نداشتم.‏ من مثل خیلی‌ها که فکر می‌کنند هر چه در مدرسه گفته می‌شود قطعاً درست است،‏ نظریهٔ تکامل را بدون هیچ سؤالی قبول کرده بودم.‏ البته این موضوع تا حدّی هم منطقی به نظر می‌رسید،‏ برای همین هیچ دلیلی نمی‌دیدم که بخواهم بیشتر دربارهٔ منشأ زندگی تحقیق کنم.‏

استفان لاندِرون در دوران بچگی

در پاریسِ فرانسه در خانواده‌ای بزرگ شدم که به وجود خدا اعتقاد نداشت

پدر و مادرم همیشه دربارهٔ دین حرف‌های منفی می‌زدند.‏ آن‌ها می‌گفتند:‏ «اگر خدایی بود،‏ دنیا این‌همه ظلم و بدبختی نداشت.‏» از طرفی،‏ من هم وقتی می‌دیدم چقدر ریاکاری مذهبی وجود دارد،‏ با خودم می‌گفتم:‏ «غیرممکن است که خدای مهربانی وجود داشته باشد.‏» حتی کسانی را که به خدا ایمان داشتند مسخره می‌کردم.‏

اما امروز کاملاً برعکس آن روزها فکر می‌کنم.‏ حالا مطمئنم که خالقی وجود دارد و یقین دارم که آن خالق حتی با وجود همهٔ ضعف‌ها و کمبودهایی که دارم،‏ به من توجه دارد.‏ بگذارید بگویم چطور نظرم عوض شد و این باور جدید زندگی‌ام را تغییر داد.‏

اواخر نوجوانی مجبور شدم به خدمت سربازی بروم و مرا به گویان فرانسه،‏ در آمریکای جنوبی فرستادند.‏ یک سال تمام آنجا بودم.‏ یک جای دورافتاده بود،‏ اما فوق‌العاده زیبا.‏ همان‌جا اتفاق‌هایی افتاد که مسیر زندگی‌ام را عوض کرد.‏

وقتی ۲۰ سالم شد به پاریس برگشتم.‏ زندگی‌ام این طور می‌گذشت:‏ کار سخت در طول هفته و آخر هفته‌ها مهمانی و مشروب خوردن.‏ ولی همه چیز برایم پوچ و بی‌معنی شده بود.‏ لذّت این کارها چند دقیقه‌ای بود و هیچ معنی‌ای نداشت.‏ مردم بی‌گناه زجر می‌کشیدند.‏ هر جا نگاه می‌کردم،‏ فساد،‏ نژادپرستی،‏ فقر و بی‌عدالتی می‌دیدم.‏ طبیعت هم داشت نابود می‌شد.‏ دلم یک زندگی بهتر می‌خواست.‏ به این فکر افتادم که روزی به جنگل‌های آمریکای جنوبی برگردم.‏

رفتن دوباره به دل جنگل

به همان دهکده‌ای برگشتم که زمان سربازی آنجا بودم.‏ فکر می‌کردم در آن جنگل زیبا می‌توانم زندگی بهتری داشته باشم،‏ آزاد باشم،‏ حشیش بکشم و خوش بگذرانم.‏ ولی بعد از مدتی دیدم در همان مسیر قبلی قرار گرفتم:‏ کار در طول هفته،‏ پارتی در آخر هفته.‏

همان روزها کسی یک کتاب مقدّس به من داد.‏ کمی از آن را خواندم،‏ به امید اینکه شاید زندگی‌ام بهتر شود.‏ ولی راستش،‏ چیزی از آن نفهمیدم.‏

دوستانی داشتم که مثل من دنبال معنای زندگی بودند.‏ آن‌ها مرا دعوت کردند که به گروه کوچکشان بپیوندم که وسط جنگل زندگی می‌کردند؛‏ جایی که اسمش را «یونیتی» (‏یعنی «وحدت»)‏ گذاشته بودند.‏

مجموعه‌ای از تصاویر:‏ ۱)‏ کلبه‌ای در طبیعت گرمسیری با ننوها و سقفی بزرگ و مخروطی‌شکل از پوشالِ علف.‏ ۲)‏ استفان لاندِرون در دوران جوانی.‏

(‏راست)‏ یکی از کلبه‌های گروه «یونیتی»

(‏چپ)‏ زندگی در جنگل

زندگی در آنجا خیلی ساده بود.‏ همهٔ ما حس آزادی داشتیم.‏ بدون اینکه جوابگوی کسی باشیم،‏ با طلوع آفتاب بیدار می‌شدیم و با غروب می‌خوابیدیم.‏ بذر می‌کاشتیم،‏ ساز می‌زدیم،‏ حشیش می‌کشیدیم و هر چیزی را که از زمین برداشت می‌کردیم با هم تقسیم می‌کردیم.‏ گیاه‌خوار بودیم،‏ چون نمی‌خواستیم به حیوانات آسیب برسانیم.‏ از قانون هم چندان خوشمان نمی‌آمد؛‏ اگر لازم بود که قانون را زیر پا بگذاریم و آن کار به کسی صدمه نمی‌زد،‏ انجامش می‌دادیم.‏

می‌خواستیم دنیا را به شکلی که خودمان فکر می‌کردیم،‏ از نو بسازیم.‏ هیچ کس در گروهمان نسبت به کسی دیگر برتری نداشت و همهٔ ما با وجود پیشینه و فرهنگ‌های مختلفمان به همدیگر احترام می‌گذاشتیم.‏ اما من کم‌کم فهمیدم اشکال کار کجاست،‏ چون هر کس در واقع دنبال منافع خودش بود و نقاط ضعف خودش را هم داشت.‏ همان مشکلاتی که در جامعه می‌دیدیم،‏ به مرور بین خودمان هم به وجود آمد.‏ بعضی‌ها چند روز پیش ما می‌ماندند،‏ بعضی‌ها چند ماه.‏ من بیش از دو سال در آنجا زندگی کردم.‏

در جنگل،‏ از نزدیک می‌دیدم که زمین چقدر حاصلخیز است.‏ یک روز برای سرگرمی دانه‌های یک میوهٔ پاپایا را شمردم.‏ اما آنقدر زیاد بود که بی‌خیال شدم!‏ با خودم گفتم:‏ «چرا زمین آنقدر بخشنده‌ست؟‏ انگار یکی از قبل همه‌چیز را برای انسان‌ها آماده کرده!‏» به نظرم امکان نداشت که همه چیز یک «تصادف» باشد.‏ پس چه کسی این همه نظم را به وجود آورده؟‏ فهمیدم که خالقی باید وجود داشته باشد.‏ اما چیزی در موردش نمی‌دانستم.‏

به خواندن کتاب مقدّس ادامه دادم.‏ ولی حالا می‌خواستم بفهمم خدا از من چه می‌خواهد.‏ شروع کردم به دعا کردن.‏ حتی علامت صلیب هم می‌کشیدم،‏ بدون اینکه معنی‌اش را بدانم.‏ گاهی فکر می‌کردم شاید اسم خدایی که ما را آفرید «یاه» باشد،‏ چون ما در بعضی آهنگ‌هایمان این کلمه را به زبان می‌آوردیم.‏

آشنایی با پدر آسمانی‌مان و مهربانی فوق‌العاده‌اش

وقتی به گذشته فکر می‌کنم،‏ احساس می‌کنم همان موقع خدا دید که من واقعاً می‌خواهم او را بشناسم.‏ یکی از دوستانم از شاهدان یَهُوَه،‏ کتابی به اسم «شما می‌توانید تا ابد در بهشت روی زمین زندگی کنید»a گرفته بود.‏ شروع کردم به خواندن آن کتاب و چیزی نگذشت که شگفت‌زده شدم!‏ فهمیدم که خدا چه وعدهٔ زیبایی برای آینده به ما داده،‏ یعنی زندگی ابدی در بهشت روی زمین،‏ در صلح و بدون مرگ!‏ این دقیقاً همان چیزی بود که همیشه دنبالش بودم.‏ دلم می‌خواست به این خالق مهربان که چنین آیندهٔ زیبایی برای ما انسان‌ها در نظر گرفته نزدیک شوم.‏

می‌دانستم باید خیلی چیزها را در زندگی‌ام تغییر دهم؛‏ همین طور حس می‌کردم که به تنهایی از عهده‌اش برنمی‌آیم و به کمک نیاز دارم.‏ برای همین،‏ از یک دوست دیگرم خواستم مرا با معلمش که اسمش میشل بود و میسیونر بود،‏ آشنا کند.‏

روزی که میشل را برای اولین بار دیدم،‏ مرا به یک کنگره در شهر ماتوری در نزدیکی کاین پایتخت گویان فرانسه دعوت کرد.‏ شهر ماتوری حدود ۲۴۰ کیلومتر با جایی که زندگی می‌کردم فاصله داشت.‏ دعوتش را قبول کردم و تصمیم گرفتم که در آن کنگره شرکت کنم.‏ فکر می‌کنید ظاهرم چطور بود؟‏ موهای بلند و ریش نامرتب داشتم.‏ شلوار بنفش با طرح‌های عجیب و یک پیراهن چند سایز بزرگ‌تر از خودم پوشیده بودم!‏ اما با وجود قیافهٔ عجیبم،‏ برادران و خواهران به من غذا و جایی برای خوابیدن دادند و حتی برای رفت‌وآمد به دنبالم آمدند.‏ محبت و سخاوتشان من را تحت تأثیر قرار داد.‏ فهمیدم حقیقت را پیدا کردم.‏

در آن کنگره آیهٔ اول تیموتائوس ۵:‏۸ بررسی شد که نشان می‌دهد سرپرست خانواده باید نیاز خانواده‌اش را برآورده کند.‏ متوجه شدم که یَهُوَه هم مثل یک پدر مهربان همیشه از فرزندانش مراقبت می‌کند.‏ با خودم گفتم:‏ «اگر در زندگی‌ام به خواست یَهُوَه بیشتر از هر چیز دیگری اهمیت بدهم،‏ لازم نیست نگران آینده باشم.‏ یَهُوَه هر چه را که نیاز داشته باشم برآورده می‌کند.‏» همین طور دیدم که یَهُوَه همیشه از میشل مراقبت می‌کند و این موضوع هم ایمانم را تقویت کرد.‏ میشل همیشه به خواست یَهُوَه اولویت می‌داد و هیچ وقت محتاج نشد و از زندگی‌اش شاد و راضی بود.‏

هر چه بیشتر کتاب مقدّس را مطالعه می‌کردم،‏ بیشتر تغییر می‌کردم.‏ تصمیم گرفتم سیگار و حشیش را کنار بگذارم.‏ همان روز همهٔ آن‌ها را در آتش ریختم.‏ دیگر هیچ‌وقت نکشیدم.‏ در چند جلسه شرکت کردم.‏ یک بار هم از یکی از برادرها خواستم موهای بلندم را کوتاه کند.‏ او هم در سالن جماعت موهایم را کوتاه کرد!‏

چند هفته بعد،‏ گروه «یونیتی» و گویان فرانسه را ترک کردم و به فرانسه برگشتم.‏ یک سالن جماعت پیدا کردم و در جلسات شرکت کردم.‏ همچنین مطالعهٔ کتاب مقدّس را ادامه دادم.‏ زندگی‌ام بهتر شد و تغییرات زیادی در خودم ایجاد کردم.‏ خانواده‌ام با دیدن این تغییرات خیلی تعجب کردند،‏ چون من دیگر سیگار نمی‌کشیدم،‏ در خوردن مشروب زیاده‌روی نمی‌کردم و به مهمانی‌های نامناسب نمی‌رفتم.‏ ولی اعضای خانواده‌ام از روش تندی که دربارهٔ عقایدم صحبت می‌کردم خوششان نمی‌آمد.‏ بعدها فهمیدم باید مهربان‌تر و با سنجیدگی صحبت کنم.‏

سال ۱۹۹۶ تعمید گرفتم.‏ دعا کردم بتوانم مثل میشل یک میسیونر بشوم،‏ به نظرم این بهترین روشی بود که بتوانم به یَهُوَه نشان بدهم چقدر از محبتش قدردانم.‏

برکت‌هایی از طرف پدر آسمانی‌ام یَهُوَه خدا

در جماعتم،‏ خواهر زیبایی به اسم کلودین توجهم رو جلب کرد.‏ می‌دیدم چقدر یَهُوَه را دوست دارد و چقدر مشتاق خدمت است.‏ قبل از اینکه به فکر ازدواج باشم،‏ می‌خواستم بدانم آیا او هم مثل من به خدمت میسیونری علاقه دارد.‏ چیزی نگذشت که به من گفت این آروزی قلبی‌اش است!‏ در آوریل سال ۲۰۰۰ ازدواج کردیم.‏

مجموعه‌ای از تصاویر:‏ ۱)‏ استفان و همسرش در روز عروسی‌شان.‏ ۲)‏ استفان در حال اجرای سخنرانی

(‏راست)‏ روز عروسی‌مان

(‏چپ)‏ خدمت در گروه چینی در سال ۲۰۰۶

سال بعد پیشگام شدیم.‏ مدتی بعد تصمیم گرفتیم زبان ماندارین را یاد بگیریم تا به گروه چینی کمک کنیم.‏ اما این زبان برای من خیلی سخت بود!‏ باید یاد می‌گرفتم که بیشتر با طرز فکر آن‌ها آشنا شوم و طوری حرف بزنم که به کتاب مقدّس علاقه‌مند شوند.‏ متأسفانه من هیچ‌وقت نتوانستم زبان ماندارین را به خوبی صحبت کنم،‏ ولی تمام تلاشم را کردم.‏ برای من و همسرم سال‌های قشنگ و فراموش‌نشدنی‌ای بود و از بودن در کنار هم‌ایمانان چینی‌مان خیلی لذّت بردیم.‏ به نظرم تجربیاتی که طی آن سال‌ها به دست آوردیم،‏ ما را برای وظیفهٔ بعدی‌مان آماده کرد.‏

کنار آمدن با چالش‌ها

باید بگویم که طی این سال‌ها مشکلات زیادی داشتم.‏ مثلاً با این فکر دست‌وپنجه نرم می‌کردم که تلاش‌هایم در خدمت به یَهُوَه و کمک به هم‌ایمانانم کافی نیست.‏ به خاطر همین،‏ برای آماده کردن هر تکلیفی که در جلسات داشتم بیش از حد وقت می‌گذاشتم.‏ آخرش هم دلسرد می‌شدم،‏ چون توقع بیش از حدّی از خودم داشتم.‏ (‏جامعه ۷:‏۱۶)‏ بعدها یاد گرفتم یَهُوَه از ما نمی‌خواهد که کامل و بی‌نقص باشیم؛‏ او فقط می‌خواهد بهترین تلاشمان را انجام دهیم.‏

در پاریس،‏ به عنوان جانشین سرپرست حوزه تعیین شدم.‏ حس می‌کردم هنوز برای این وظیفه جوان و بی‌تجربه‌ام.‏ با گذشت زمان فهمیدم که روح‌القدس به ما قدرت لازم برای انجام کارهایی را می‌دهد که هیچ وقت نمی‌توانیم به تنهایی انجام دهیم.‏

چالش بزرگ دیگری هم داشتم.‏ از بچگی به بیماری «تعریق بیش از حد» مبتلا بودم که باعث می‌شود دست‌هایم بیش از حد عرق کند.‏ وقتی استرس دارم و باید در کنگره سخنرانی کنم،‏ شدیدتر هم می‌شود.‏ دعا برای آرامش،‏ کمک بزرگی است و تأثیرات این بیماری را کمتر می‌کند.‏ هنوز هم این مشکل را دارم،‏ ولی با کمک یَهُوَه بهتر می‌توانم آن را کنترل کنم.‏

در سال ۲۰۱۱ به آرزویی رسیدیم که همیشه در دعاهایمان بود،‏ یعنی خدمت میسیونری را در کالدونیای جدید شروع کردیم؛‏ جزیره‌ای که در فاصلهٔ ۱۶ هزار کیلومتری از پاریس در اقیانوس آرام قرار دارد.‏ وقتی به آنجا رفتیم با چند مشکل روبرو شدیم.‏ مجبور بودیم به غذاهایی که برایمان جدید بود عادت کنیم؛‏ چیزهایی مثل مانیوک،‏ تارو و یام.‏ به علاوه باید به این هم عادت می‌کردیم که صبح زود با صدای خروس‌ها و پارس سگ‌ها از خواب بیدار شویم.‏ همچنین باید به رفتار مردم محلی آنجا هم عادت می‌کردیم،‏ چون آن‌ها خیلی وقت‌ها به جای اینکه جوابت را با کلمه بدهند،‏ فقط با بالا انداختن ابرو جواب می‌دادند!‏

نقشهٔ جهان که گویانِ فرانسه را در ساحل شمال‌شرقی آمریکای جنوبی،‏ فرانسه را در غرب اروپا،‏ و کالدونیای جدید را به‌عنوان جزیره‌ای در شرق استرالیا نشان می‌دهد.‏

در گویان فرانسه با یَهُوَه آشنا شدم،‏ در فرانسه تعمید گرفتم و حالا همراه همسر عزیزم در کالدونیای جدید خدمت می‌کنم

یَهُوَه همچنین کمک کرد که خودمان را با مأموریت‌های جدیدی که در خدمت او داشتیم،‏ وفق بدهیم.‏ ما مدتی به عنوان میسیونر خدمت کردیم و چند سال هم در بیت‌ئیل مشغول به خدمت بودیم.‏ بعدها در دورهٔ آموزشی برای بشارت‌دهندگان شرکت کردیم.‏ حالا به عنوان سرپرست حوزه خدمت می‌کنم و همراه همسر عزیزم به جماعت‌ها سر می‌زنیم.‏ در هر مأموریتی که داشتیم،‏ کمک و پشتیبانی یَهُوَه را از طریق روح‌القدسش دریافت کردیم.‏ یَهُوَه به من یاد داده که ضعف‌هایمان ما را در چشم او کم‌ارزش نمی‌کند.‏ برای همین،‏ همیشه با تمام وجود دعا می‌کنم تا در انجام کارهایم کمکم کند.‏ هنوز هم وقتی جلوی جمعیت قرار می‌گیرم احساس راحتی نمی‌کنم،‏ اما با کمک خدا توانسته‌ام طی دیدار از جماعت‌ها راهنمایی‌های لازم را به برادران و خواهران بدهم و تشویقشان کنم.‏

در تمام این تغییرات،‏ همسرم کلودین همراه همیشگی و تکیه‌گاه من بوده و صبورانه با ضعف‌هایم کنار آمده است.‏ همیشه پشتیبان من است و آماده است تا با شور و اشتیاق به دیگران موعظه کند.‏ هیچ‌وقت از گرمای زیاد محل خدمتمان یا چالش‌های این نوع خدمت شکایتی نمی‌کند.‏

استفان و همسرش.‏

در کالدونیای جدید به دیدار جماعت‌ها می‌رویم

در اولین کنگره‌ای که شرکت کردم یاد گرفتم که یَهُوَه،‏ خالق بزرگ،‏ همیشه مراقب کسانی است که او را می‌پرستند.‏ من هم این را تجربه کردم.‏ مثلاً یَهُوَه کمکم کرد نگرشم را نسبت به دولت و مقامات اصلاح کنم و فروتنی را یاد بگیرم.‏ با کمک او توانستم ارتباطم را با دوستان دنیوی قطع کنم و مطابق معیارهای یَهُوَه زندگی کنم.‏ یَهُوَه هم در عوض دوست‌های واقعی بسیاری به من داده.‏ یک همسر فوق‌العاده دارم.‏ یَهُوَه واقعاً برکت‌های زیادی به من داده و حالا این امید زیبا را دارم که تا ابد از سخاوت او لذّت ببرم.‏—‏مَرقُس ۱۰:‏​۲۹،‏ ۳۰.‏

a این نشریه دیگر توسط شاهدان یَهُوَه به چاپ نمی‌رسد.‏

    نشریات فارسی (‏۱۹۹۳-‏۲۰۲۷)‏
    خروج
    ورود
    • فارسی
    • هم‌رسانی
    • تنظیم سایت
    • Copyright © 2026 Watch Tower Bible and Tract Society of Pennsylvania
    • شرایط استفاده
    • حفظ اطلاعات شخصی
    • تنظیمات مربوط به حریم شخصی
    • JW.ORG
    • ورود
    هم‌رسانی