کتابخانهٔ آنلاین نشریات شاهدان یَهُوَه
کتابخانهٔ آنلاین
نشریات شاهدان یَهُوَه
فارسی
  • کتاب مقدّس
  • نشریات
  • جلسات
  • ب۲۵ اوت ص ۲۶-‏۳۰
  • خدمت میسیونری با وجود خجالتی بودن

ویدیویی برای انتخاب شما موجود نیست.

متأسفانه، پخش ویدیو ممکن نیست.

  • خدمت میسیونری با وجود خجالتی بودن
  • برج دیده‌بانی (‏برای مطالعه در جماعات)‏ ۲۰۲۵
  • عنوان‌های فرعی
  • مطالب مشابه
  • شروع خدمت تمام‌وقت
  • خدمت میسیونری هدف ما
  • خدمت در کشوری جنگ‌زده
  • مأموریت جدید
  • تحمّل مشکلات
  • قدردان از حمایت یَهُوَه
  • موفقیت فعالیتی ویژه در بلغارستان
    برج دیده‌بانی ۲۰۱۰
  • یَهُوَه مرا در مسیر درست هدایت کرده است
    برج دیده‌بانی (‏برای مطالعه در جماعات)‏ ۲۰۲۱
  • با میل و رغبت داوطلب شدند—‏بلغارستان
    تجربه‌های شاهدان یَهُوَه
  • یَهُوَه از جوانی‌ام به من تعلیم داده است
    برج دیده‌بانی (‏برای مطالعه در جماعات)‏ ۲۰۲۶
برج دیده‌بانی (‏برای مطالعه در جماعات)‏ ۲۰۲۵
ب۲۵ اوت ص ۲۶-‏۳۰
مریان وِرتهولز.‏

زندگی‌نامه

خدمت میسیونری با وجود خجالتی بودن

از زبان مریان وِرتهولز

در دوران بچگی خجالتی بودم و از دیگران می‌ترسیدم.‏ اما با گذشت زمان یَهُوَه به من کمک کرد تا مردم را دوست داشته باشم و حتی میسیونر بشوم.‏ او چطور این کار را کرد؟‏ در درجهٔ اول از طریق راهنمایی پدرم؛‏ بعد،‏ از نمونهٔ عالی یک خواهر نوجوان و در آخر با حرف‌های محبت‌آمیز و حکیمانهٔ شوهرم.‏ اجازه بدهید گذشته‌ام را برایتان تعریف کنم.‏

در سال ۱۹۵۱ در شهر وینِ اتریش،‏ در یک خانوادهٔ کاتولیک به دنیا آمدم.‏ خیلی خجالتی بودم،‏ اما به خدا اعتقاد داشتم و مرتباً دعا می‌کردم.‏ وقتی نه ساله بودم پدرم با شاهدان یَهُوَه مطالعهٔ کتاب مقدّس را شروع کرد.‏ چیزی نگذشت که مادرم هم به او پیوست.‏

با خواهرم اِلیزابِت (‏سمت چپ)‏

کمی بعد جزو جماعت دوبلینگ در وین شدیم.‏ ما همیشه خانوادگی با هم کتاب مقدّس را مطالعه می‌کردیم،‏ در جلسات شرکت می‌کردیم و در مجمع‌ها برای وظیفه‌های مختلف داوطلب می‌شدیم.‏ پدرم به من کمک کرد تا از همان بچگی به یَهُوَه محبت داشته باشم.‏ او دعا می‌کرد که روزی من و خواهرم پیشگام بشویم.‏ اما پیشگامی هدف من نبود.‏

شروع خدمت تمام‌وقت

در سال ۱۹۶۵ در سن ۱۴ سالگی تعمید گرفتم.‏ اما برایم سخت بود که در موعظه با غریبه‌ها صحبت کنم.‏ همچنین احساس بی‌ارزشی می‌کردم و می‌خواستم که جوان‌های دیگر مرا دوست داشته باشند.‏ به همین دلیل،‏ کمی بعد از تعمیدم با جوان‌هایی که شاهد یَهُوَه نبودند وقت زیادی صرف می‌کردم.‏ با این که از بودن با آن‌ها لذّت می‌بردم،‏ وجدانم مرا اذیت می‌کرد چون می‌دانستم که پرستندهٔ یَهُوَه نیستند.‏ ولی ارادهٔ کافی نداشتم که با آن‌ها قطع رابطه کنم.‏ چه چیزی به من کمک کرد؟‏

مریان و دوروته.‏

از دوروته درس‌های زیادی یاد گرفتم (‏سمت چپ)‏

حدوداً در همان زمان خواهری ۱۶ ساله به اسم دوروته به جماعتمان ملحق شد.‏ غیرت او برای موعظهٔ خانه به خانه مرا تحت تأثیر قرار داد.‏ من از او کمی بزرگ‌تر بودم،‏ ولی در موعظه خیلی فعال نبودم.‏ به خودم گفتم:‏ ‹پدر و مادر من شاهد یَهُوَه هستند،‏ اما خانوادهٔ دوروته در حقیقت نیستند.‏ هر چند حال مادرش که با او زندگی می‌کند خوب نیست،‏ همیشه موعظه می‌کند!‏› نمونهٔ خوب او به من انگیزه داد تا به یَهُوَه بیشتر خدمت کنم.‏ چیزی نگذشت که من و دوروته با هم پیشگام شدیم.‏ قبل از آن هم برای مدتی پیشگام کمکی بودیم.‏ ذوق و شوق دوروته برای موعظه خیلی روی من تأثیر گذاشت.‏ او به من کمک کرد تا برای اولین بار کتاب مقدّس را با کسی مطالعه کنم.‏ با گذشت زمان صحبت کردن با مردم در موعظهٔ خانه به خانه،‏ در خیابان یا جاهای دیگر برایم آسان‌تر شد.‏

در سال اول پیشگامی‌ام یک برادر اتریشی به اسم هاینز جزو جماعت ما شد.‏ او از برادرش که در کانادا زندگی می‌کرد،‏ حقیقت را یاد گرفته بود.‏ هاینز به عنوان پیشگام ویژه به جماعت ما فرستاده شده بود.‏ من از همان اول به او علاقه داشتم.‏ او می‌خواست میسیونر بشود اما هدف من این نبود.‏ به همین دلیل برای مدتی نشان ندادم که دوستش دارم.‏ ولی بعدها من و هاینز دوران آشنایی‌مان را شروع کردیم،‏ ازدواج کردیم و با هم در اتریش به پیشگامی مشغول شدیم.‏

خدمت میسیونری هدف ما

هاینز اغلب در مورد آرزوی میسیونر شدن با من صحبت می‌کرد.‏ او هیچ وقت در این مورد پافشاری نمی‌کرد،‏ اما از من سؤالاتی می‌پرسید که مرا به فکر می‌انداخت.‏ مثلاً یک بار از من پرسید:‏ «ما که فرزندی نداریم،‏ می‌توانیم به یَهُوَه بیشتر خدمت کنیم؟‏» چون خجالتی بودم از خدمت میسیونری ترس داشتم.‏ درست است که پیشگام بودم،‏ ولی حتی تصوّر میسیونر شدن نگرانم می‌کرد.‏ با این وجود،‏ هاینز مرتباً دربارهٔ این هدف با من صحبت می‌کرد.‏ او همچنین تشویقم کرد که بیشتر به فکر مردم باشم تا خودم.‏ راهنمایی او واقعاً کمکم کرد.‏

در سال ۱۹۷۴ هاینز در یک جماعت کوچک یوگسلاوی‌زبان در زالتسبورگِ اتریش مطالعهٔ برج دیده‌بانی را اداره می‌کند

به مرور زمان انگیزهٔ میسیونر شدن را در خودم قوی کردم،‏ پس برای شرکت در مدرسهٔ جِلعاد داوطلب شدیم.‏ اما ناظر شعبه به ما پیشنهاد داد که اول زبان انگلیسی‌ام را تقویت کنم.‏ بعد از سه سال تلاش،‏ وقتی به جماعت یوگسلاوی‌زبان در زالتسبورگِ اتریش فرستاده شدیم،‏ تعجب کردیم.‏ برای هفت سال در آن محدوده خدمت کردیم که یکی از آن سال‌ها در خدمت سیّاری بودیم.‏ زبان صربی‌کرواتی سخت بود،‏ اما مطالعه‌های زیادی داشتیم.‏

در سال ۱۹۷۹ از ما خواسته شد به بلغارستان برویم.‏ فعالیت ما در آنجا ممنوع بود.‏ پس اصلاً موعظه نکردیم،‏ اما مخفیانه برای پنج خواهر در صوفیه،‏ نشریاتی را در سایز کوچک بردیم.‏ وحشت کرده بودم،‏ اما یَهُوَه در انجام آن مأموریت هیجان‌انگیز به من کمک کرد.‏ دیدن شجاعت و شادی آن خواهران با وجود خطر زندانی شدن،‏ به من شجاعت داد تا هر کاری که سازمان یَهُوَه از من می‌خواهد انجام دهم.‏

دوباره برای شرکت در مدرسهٔ جِلعاد درخواست کردیم و این دفعه قبول شدیم.‏ فکر می‌کردیم باید به آمریکا برویم تا به زبان انگلیسی در این مدرسه شرکت کنیم.‏ اما در نوامبر سال ۱۹۸۱،‏ برای اولین بار مدرسهٔ جِلعاد به زبان آلمانی در شعبهٔ ویسبادن آلمان برگزار شد.‏ پس توانستیم به زبان آلمانی در جِلعاد شرکت کنیم که درک مطالب برایم خیلی راحت بود.‏ اما معلوم نبود به کجا فرستاده می‌شویم.‏

خدمت در کشوری جنگ‌زده

ما به کنیا فرستاده شدیم!‏ اما شعبهٔ کنیا از ما پرسید که آیا حاضریم به کشور همسایه یعنی اوگاندا برویم.‏ بیشتر از ده سال قبل،‏ ژنرال عیدی امین با یک کودتا به قدرت رسیده بود.‏ در سال‌های حکومت دیکتاتوری او،‏ هزاران نفر کشته شدند و میلیون‌ها نفر رنج کشیدند.‏ در سال ۱۹۷۹ دوباره انقلاب شد.‏ نیاز به گفتن نیست که از رفتن به یک کشور جنگ‌زده تردید داشتم.‏ اما مدرسهٔ جِلعاد ما را آماده کرده بود که به یَهُوَه توکّل کنیم،‏ پس آن مأموریت را قبول کردیم.‏

در اوگاندا هرج‌ومرج بود.‏ هاینز در «سالنامهٔ ۲۰۱۰» شرایط را این طور توضیح داد:‏ ‹آب و تلفن قطع بود.‏ تیراندازی و غارت به خصوص در شب عادی بود.‏ همهٔ مردم شب را در خانه به سر می‌بردند و دعا می‌کردند که تا صبح اتفاق بدی برایشان نیفتد.‏› با وجود همهٔ این سختی‌ها،‏ برادران و خواهران با وفاداری و شادی به یَهُوَه خدمت می‌کردند.‏

آماده کردن غذا پیش خانوادهٔ وایسوا

در سال ۱۹۸۲،‏ من و هاینز به کامپالا،‏ پایتخت اوگاندا رفتیم.‏ طی پنج ماه اول در خانهٔ برادر سام و خواهر کریستینا وایسوا ماندیم.‏ آن‌ها پنج فرزند داشتند و چهار نفر از اقوامشان هم در آنجا زندگی می‌کردند.‏ آن‌ها معمولاً در روز فقط یک وعده غذا می‌خوردند،‏ اما مهمانوازی‌شان فوق‌العاده بود.‏ در ماه‌هایی که پیش خانوادهٔ وایسوا ماندیم درس‌های زیادی برای زندگی میسیونری یاد گرفتیم.‏ برای مثال،‏ یاد گرفتیم که چطور فقط با چند لیتر آب حمام کنیم و بعد،‏ از آن آب برای توالت استفاده کنیم.‏ در سال ۱۹۸۳،‏ به خانه‌ای که در جای نسبتاً امن‌تری بود،‏ نقل‌مکان کردیم.‏

ما واقعاً از موعظهٔ لذّت می‌بردیم.‏ یادم می‌آید که در یک ماه،‏ بیشتر از ۴۰۰۰ مجلّه پخش کردیم!‏ اما جالب‌تر از آن،‏ دیدن واکنش مردم به حقیقت بود.‏ آن‌ها برای خدا احترام قائل بودند و دوست داشتند در مورد کتاب مقدّس صحبت کنند.‏ هم من و هم هاینز،‏ همیشه با ۱۰ تا ۱۵ نفر کتاب مقدّس را مطالعه می‌کردیم.‏ ما از شاگردانمان چیزهای زیادی یاد گرفتیم؛‏ برای مثال،‏ آن‌ها با وجود این که هر هفته پیاده به جلسات می‌آمدند،‏ روحیهٔ خوبی داشتند،‏ هرگز شکایت نمی‌کردند و خوشحال بودند.‏

در سال‌های ۱۹۸۵ و ۱۹۸۶ دو درگیری نظامی دیگر در اوگاندا اتفاق افتاد.‏ اغلب،‏ سربازهایی را می‌دیدیم که بچه بودند و با اسلحه در ایستگاه‌های بازرسی نگهبانی می‌دادند.‏ طی آن مدت برای داشتن آرامش و قدرت تشخیص دعا می‌کردیم و به دنبال علاقه‌مندان می‌گشتیم.‏ یَهُوَه به دعاهایمان جواب داد.‏ وقتی کسی به خبر خوش واکنش مثبت نشان می‌داد،‏ ترسمان را فراموش می‌کردیم.‏

من و هاینز همراه تاتیانا (‏در وسط)‏

ما همچنین از موعظه به افراد خارجی در اوگاندا لذّت می‌بردیم.‏ برای مثال،‏ با یک زن و شوهر به اسم‌های مورات و دیلبار ایباتولین از تاتارستان (‏روسیهٔ مرکزی)‏ مطالعه کردیم.‏ مورات دکتر بود.‏ آن‌ها تعمید گرفتند و تا امروز با وفاداری به یَهُوَه خدمت می‌کنند.‏ بعدها با خانمی به اسم تاتیانا ویلیسکا از اوکراین آشنا شدم که به دلیل افسردگی شدید به فکر خودکشی بود.‏ او بعد از تعمیدش به اوکراین برگشت و در تیم ترجمهٔ نشریاتمان شروع به خدمت کرد.‏a

مأموریت جدید

در سال ۱۹۹۱ وقتی برای تعطیلات در اتریش بودیم،‏ از طرف دفتر شعبه یک مأموریت جدید در بلغارستان به ما داده شد.‏ بعد از سقوط کمونیسم در اروپای شرقی،‏ فعالیت شاهدان یَهُوَه در کشور بلغارستان به رسمیت شناخته شد.‏ همان طور که گفتم،‏ سال‌ها قبل من و هاینز مخفیانه نشریاتی را به آن کشور برده بودیم.‏ اما این دفعه برای موعظه به آنجا می‌رفتیم.‏

برادران به ما گفتند که مستقیماً به بلغارستان برویم.‏ پس دیگر به اوگاندا برنگشتیم تا وسایلمان را جمع کنیم و از دوستانمان خداحافظی کنیم.‏ بلکه به بیت‌ئیل آلمان رفتیم،‏ یک ماشین گرفتیم و راهی بلغارستان شدیم.‏ ما در گروهی در صوفیه که ۲۰ مبشّر داشت،‏ شروع به خدمت کردیم.‏

در بلغارستان با مشکلات مختلفی روبرو شدیم.‏ اول این که زبان آنجا را بلد نبودیم.‏ بعد این که فقط دو کتاب به زبان بلغاری موجود بود،‏ یعنی کتاب حقیقتی که به حیات ابدی هدایت می‌کند و کتاب من از داستان‌های کتاب مقدّس.‏ همچنین شروع مطالعهٔ کتاب مقدّس با مردم سخت بود.‏ اما گروه کوچکمان با وجود این چالش‌ها،‏ غیورانه به موعظه ادامه می‌داد و پیشرفت می‌کرد.‏ کلیسای ارتودکس از فعالیت ما بی‌خبر نماند و مشکلاتمان از آن موقع به بعد حتی شدیدتر هم شد.‏

در سال ۱۹۹۴ فعالیت شاهدان یَهُوَه دیگر به رسمیت شناخته نمی‌شد و خیلی‌ها ما را یک فرقهٔ خطرناک می‌دانستند.‏ بعضی از برادران دستگیر شدند و رسانه‌ها دروغ‌های بدی را در مورد شاهدان یَهُوَه پخش می‌کردند.‏ آن‌ها می‌گفتند که شاهدان یَهُوَه نه فقط بچه‌ها را می‌کشند،‏ بلکه هم‌ایمانانشان را به خودکشی ترغیب می‌کنند.‏ برای من و هاینز سخت بود که موعظه کنیم.‏ در موعظه مردم با عصبانیت سرمان داد می‌زدند،‏ به پلیس زنگ می‌زدند و حتی چیزهایی را به سمت ما پرت می‌کردند.‏ غیرممکن بود که نشریاتمان را به کشور وارد کنیم و اجاره کردن سالن برای برگزاری جلسات سخت بود.‏ حتی یک بار پلیس برنامهٔ کنگره را متوقف کرد.‏ من و هاینز به چنین تنفری عادت نداشتیم.‏ آن محدوده با محدودهٔ پربار اوگاندا خیلی فرق داشت.‏ چطور با این سختی‌ها کنار آمدیم؟‏

معاشرت با برادران و خواهرانمان به ما شادی می‌داد.‏ آن‌ها از این که حقیقت را پیدا کرده بودند،‏ خوشحال بودند و از کمک‌هایمان قدردان بودند.‏ همهٔ ما از همدیگر پشتیبانی می‌کردیم.‏ ما یاد گرفتیم که اگر بجای فکر کردن به مشکلاتمان،‏ به فکر مردم باشیم می‌توانیم در هر مأموریتی شاد باشیم.‏

مریان و هاینز وِرتهولز.‏

سال ۲۰۰۷ در شعبهٔ بلغارستان

بعد از چند سال شرایط بهتر شد.‏ در سال ۱۹۹۸ سازمان ما دوباره به رسمیت شناخته شد و چیزی نگذشت که نشریات زیادی به زبان بلغاری منتشر شد.‏ در سال ۲۰۰۴ ساختمان جدید شعبه وقف شد.‏ امروزه در بلغارستان ۵۷ جماعت با ۲۹۵۳ مبشّر وجود دارد.‏ در سال خدمتی گذشته،‏ ۶۴۷۵ نفر در مراسم یادبود شرکت کردند.‏ هر چند زمانی فقط ۵ خواهر در صوفیه داشتیم،‏ الآن در آن شهر ۹ جماعت وجود دارد.‏ حقیقتاً دیده‌ایم که ‹گروهی کوچک هزار نفر شده است!‏›—‏اشع ۶۰:‏۲۲‏.‏

تحمّل مشکلات

از طرف دیگر باید با بیماری‌هایمان دست و پنجه نرم می‌کردیم.‏ من چند بار تومور داشته‌ام که یکی از آن‌ها در سرم بود.‏ برای از بین بردن آن تومور،‏ پرتودرمانی شدم و یک عمل ۱۲ ساعته در هند داشتم.‏ در این مدت در شعبهٔ هند بودیم و بعد از بهبودی،‏ به مأموریتمان در بلغارستان برگشتیم.‏

در این میان هاینز به بیماری ارثی هانتینگتون مبتلا شد.‏ راه رفتن،‏ حرف زدن و کنترل حرکات بدن برای او سخت شد.‏ هر چه بیماری‌اش پیشرفت می‌کرد،‏ بیشتر به من وابسته می‌شد.‏ نگران بودم که چطور می‌توانم به مراقبت از او ادامه دهم.‏ آن موقع بود که برادری جوان به اسم بابی،‏ مرتباً هاینز را با خودش به موعظه می‌برد.‏ بابی از مشکل حرف زدن و حرکات بدن هاینز خجالت نمی‌کشید.‏ وقتی نمی‌توانستم از هاینز مراقبت کنم همیشه می‌توانستم روی بابی حساب کنم.‏ من و هاینز تصمیم گرفته بودیم که در این سیستم بچه‌دار نشویم،‏ ولی با وجود بابی حس می‌کردیم که یَهُوَه یک پسر به ما داده است.‏—‏مرق ۱۰:‏​۲۹،‏ ۳۰‏.‏

همسر عزیزم هاینز همچنین به سرطان مبتلا شد و در سال ۲۰۱۵ درگذشت.‏ دیگر حس امنیت نداشتم.‏ از دست دادنش برایم باورنکردنی بود.‏ اما او در ذهن من کاملاً زنده است.‏ (‏لو ۲۰:‏۳۸‏)‏ من اغلب طی کارهای روزمره حرف‌های محبت‌آمیز و نصیحت‌های حکیمانهٔ او را به یاد می‌آورم.‏ از تمام سال‌هایی که با هم به یَهُوَه خدمت کردیم قدردانم.‏

قدردان از حمایت یَهُوَه

یَهُوَه در همهٔ سختی‌هایم با من بوده است.‏ او همچنین کمکم کرده تا خجالتی نباشم و با خدمت میسیونری به مردم محبت نشان دهم.‏ (‏۲تیمو ۱:‏⁠۷‏)‏ از یَهُوَه تشکر می‌کنم که من و خواهر کوچکم در خدمت تمام‌وقت هستیم.‏ در حال حاضر او و شوهرش در یک حوزهٔ صربی‌زبان در اروپا خدمت می‌کنند.‏ یَهُوَه دعاهای پدرم را که سال‌ها قبل گفته بود جواب داده است!‏

مطالعهٔ کتاب مقدّس به من آرامش می‌دهد.‏ یاد گرفته‌ام که مثل عیسی در شرایط سخت «با جدّیت بیشتری» دعا کنم.‏ (‏لو ۲۲:‏۴۴‏)‏ یک راه که یَهُوَه دعاهایم را جواب می‌دهد توسط محبت دوستانم در جماعت نادژدا در صوفیه است.‏ آن‌ها اغلب من را به خانه‌شان دعوت می‌کنند و قدردانی‌شان باعث خوشحالی‌ام می‌شود.‏

اکثر مواقع به رستاخیز فکر می‌کنم.‏ پدر و مادرم را روبروی خانه‌مان تصوّر می‌کنم که به زیبایی زمانی هستند که با هم ازدواج کردند.‏ خواهرم را می‌بینم که در حال پختن غذاست.‏ هاینز را می‌بینم که نزدیک اسبش ایستاده است.‏ این تصوّرات،‏ افکار منفی را از من دور می‌کند و دلم را سرشار از قدردانی بابت کارهای یَهُوَه می‌کند.‏

وقتی به گذشته و آینده فکر می‌کنم کاملاً با سخنان داوود در مزمور ۲۷:‏۱۳ و ۱۴ موافقم که می‌گوید:‏ «من ایمان دارم که تا زنده‌ام نیکویی‌های یَهُوَه را می‌بینم؛‏ بدون این ایمان،‏ الآن کجا بودم؟‏ امیدت به یَهُوَه باشد؛‏ شجاع و قوی باش.‏ بله،‏ امیدت به یَهُوَه باشد.‏»‏

a زندگی‌نامهٔ تاتیانا ویلیسکا در بیدار شوید!‏ ۲۲ دسامبر ۲۰۰۰،‏ صفحات ۲۰-‏۲۴ به زبان انگلیسی ملاحظه شود.‏

    نشریات فارسی (‏۱۹۹۳-‏۲۰۲۶)‏
    خروج
    ورود
    • فارسی
    • هم‌رسانی
    • تنظیم سایت
    • Copyright © 2026 Watch Tower Bible and Tract Society of Pennsylvania
    • شرایط استفاده
    • حفظ اطلاعات شخصی
    • تنظیمات مربوط به حریم شخصی
    • JW.ORG
    • ورود
    هم‌رسانی